تبليغاتX
آب معدنی
آب معدنی
دست نوشته های روزانه ایه یه اب معدنی که طعم پرتغال می دهد

1-ديشب همخونه اينا اينجا بودن،اخر شبي افتاده بوديم رو دوره جك تعريف كردن و وقتي هم كه ادم بي افته رو دور خنده ديگه مي شه قضيه ترك ديوار، جك بي مزه هم تعريف مي كردي همه ريسه مي رفتن از خنده

2- از دسته پايان نامم خسته نشدم ولي دلم مي خواد زودتر تموم بشه، وقتي يه موضوعي كش پيدا مي كنه كم كم حوصله ادمو سر مي بره

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط آب معدنی

ديدي اينايي كه اول پايان نامشون مي نويسن " تقديم به همسر عزيزم " ( به قول پنگول اَاَاَاَ ي ي ي ي)

چند روز پيش يه پايان نامه ديدم اولش نوشته بود " تقديم به تنها بهانه زندگي ام " ( اَ اَ اَ ي ي ي ، طرف همچين اول پايان نامه رو با اون صفحه مجله زردا اشتباه گرفته بود)

خلاصه نكنين اين كارا رو  همون تقديم به خانوادتون كنيد بره پي كارش

 

پ.ن : اصلانم قضيه گوشت و گربهه و پيف پيف نيستش


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط آب معدنی

 

پاییزه و انارش :)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط آب معدنی

يكي از دوستاي دبيرستان داداشم تو دانشگاه مث كه بلـــــــــــــــــــه

زنگ زده به داداشم مي گه من خانم اديب و پيدا كردم تو چه طور؟؟

 

پ .ن: رفتم حساب کتاب کردم در دو وبلاگ سابق تعداد صحیح پستهای در شده مجموعا ۵۰۳ می باشد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط آب معدنی

امروز خونمون خيلي شبيه يه روز پاييزي بود

 شبيه يه روز از يه فصل سرد

 شومينه روشنه

يه كلاف نخ كه تلفيقي از رنگاي ابي و سفيد و بنفش خريدم با ميل بافتني

دارم كلاه مي بافم

عصري كه روي كاناپه نشسته بودم و شومينه اي كه روشن بود و حنا خانومي كه گوش مي دادم، و كلاهي كه مي بافتم

ارامش قشنگي داشت


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط آب معدنی

داداشم يه لپ تاپ خريده از صب تا حالا دو ميليون دفه زنگ زده،

 مال تو هم وايرولس داشت؟؟

 مال تو هم از اينا داره؟؟ از اينا ديگه؟ كنار اون چيزه، اون بقل

مال تو هم از اينا داره كه اثر انگشت و تشخيص مي ده؟(حالا عصري اسشمو ياد گرفته فينگر نمي دونم چي )

وب كم مال تو زومم داره؟

ابي اين يارو هست كه مي زني مي ره تِرك بعد؟ مال من لمسي ِ فوت مي كني مي ره تِرك بعدي

ابي زدم اين ياروش اومده بيرون حالا چه كار كنم بره تو!!

ابي مال من 5 تا يو اس بي مي خوره مال تو 4 تا!!

...

اخرشم برگشته مي گه چرا بغض كردي؟ مي گم چرا حرف تو دهن من مي زاري من كه دارم مي خندم به چرندياتت. مي گه نه ته ته صدات تابلو معلومه كه حسوديت شده(شكلك من سرمو بكوبونم به كدوم ديوار)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط آب معدنی

1- بزرگترين اتفاق زندگي پسر خالم قطعا ازدواج كردنش بود، و اومدن اين دختر به خانواده ما(شايدبهتر بگم خاندان ما) خودش يه اتفاق قشنگ ديگه بود ، الان يه 10 سالي هست كه مثل يه دختر  ديگست واسه خالم، تا حالا نشنيدم كسي پشت سرش بد بگه، كسي از يه اخلاقش گله كنه، يه قلب پاك و بزرگي داره كه جدا قبطه خوردن داره، هميشه مهربون هميشه لبخند به لب هميشه از صميم قلبش باهاته، خدا قسمت كنه از اين اخلاق و رفتار و سكناتم به ما

2- امروزم كه گويا روز دختر

به قول دختر خالم كسي كه ما رو تحويل نميگيره خودمون خودمونو تحويل بگيريم، كه ايضا اين حرف و یه دوست دیگه هم می زد.

خلاصه كه دختران عزيز و دلبندم روزتون مبارك

فكر كنم روز پسر نداريم نه؟؟ چشتون در بياد  ( الان قلب پاك و بي الايش منو ديدي)

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 توسط آب معدنی

دلنوزانُ همه مي بينين ديگه؟؟ هر كي نمي بينه دستش بالا

ترانه اخرشم گوش مي كنيد ديگه؟؟ جاي تعجب اين علي لهراسبي اين دفه حرفي از جاده نزده(شكلك منو ساكورا يه مدت به اين نتيجه رسيده بوديم اين پسره سر راهيه) يه چيزي كه تو سريالاي ايراني بد جور مي ره رو اعصاب ادم اينه كه دختر خوبه قصه چادريه، اي خب بميرين، نه مامانه چادريه نه خواهره نه هيشكي ديگه اين دختره اين وسط چادري،اين يه قلم كارشون خيلي مسخرست، البته به نظرمم ادم عاقله قصه مهتاب، جدا از بحث چادري بودنش، چون تو ايران اوني كه خيلي تو دعواهاي خانوادگي اهميت داره شدت كش دادن ماجراست، و پشت كردن به شادي ها، بعد كافي يكي بي افته بميره، همه اينا مي شن همونايي كه صف اولن تو مسجد و زير تابوت اون مادر مرده

مثلا سر اتفاقي كه واسه داداشم افتاد ما يادمون افتاد اااااااا يه دايي داشتيم يه روزي، بايد حتما داداشم يه چيزيش مي شد تا ياد ما مي افتادن، الان اگه ما واسشون مثلا كارت عروسي مي برديم به اپانديسشونم حساب نمي كردنا اما حالا... خلاصه كه داشتم مي گفتم اين گذشت مهتاب جدا درس اموزنده اي بود ، اميدوارم ملت يكم ياد گرفته باشن، البته بازم بهترين اتفاق اين بود كه به نظرش اهميت دادن

 

شكور جانم مي بينيد ديگه؟؟ يعني تو خونه ما كسي نمي گه شمس العماره، سريال به همون شكور جان معروف، بعدش اين بشر كه در تي وي ظاهر مي شه من خود به خود خندم مي گيره، بعد جالب ترش اينه كه داداشمم دقيقا وقتي بهش گفتم مي بيني شمس العماره رو (الان داري تناقض و با دو خط بالاتر) گفت ارههههه تو هم شكورو مي بيني، خلاصه كه اصلا ما همه عااااااااشق شكوريم

انتخاب بازيگراي اين سريال جدا فوق العادست، رحمت و زنش كه خدان، پري و دخترش و شكورم كه ديگه هيچي.شمس الزمانم که واقعا همونی که باید باشه

ولي من اگه جاي اين دختر بودم بيشتر در مورد مقرنسي ها فكر مي كردم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط آب معدنی

1- بالاخره امروز رفتيم هايپر استار، در مقايسه با فروشگاه رفاه و شهروند كه عظمتي شبه هم دارن هايپر استار جدا يه چيز ديگست، مخصوصا قسمت خوراكياش اخر تنوع بود

اما يه چيزي كه خيلي هميشه تو تهران تو ذوق مي زنه، اين شلوغي و تو صف بودن، اينقدر بابت برداشتن، خريدن،حتی پول دادن، هر چيز بايد تو انتظار بااااااشي كه وقتي بهش مي رسي انرژي واسه خوشحالي كردن نداري، مثل همون موقع كه رفته بوديم پارك ابي مشهد، اينقد شلوغ بود و واسه هر چيزي كلي تو صف وايمستادي، كه وقتي سر مي خوردي مي اومدي پايين تازه يه استراحتي مي كردي و پيش خودت مي گفتي اين چند ثانيه سر خوردن ارزش اون همه انتظار و داشت!!

خيلي چيزاي زندگيمون همين شده، اينقدر واسه داشتنش به دست اوردنش،تلاش مي كنيم كه انرژي نمي مونه تا كيف داشتنش و ببري!

2- داداشم بعد از چند روووووووووووز اومد خونه، فكر مي كردم خيلي وقت نديدمش اما همش 4 روز بود كه پيش هم نبوديم، اون موقع ها كه خودم مي رفتم شهر علم و ادب واسم زياد نبودنش مهم نبود يا حس نمي كردم اما الان چون خودم تو خونه ام و اون نيست اين نبودن واسم خيلي پر رنگ، وابسته بودنش به من خيلي واضح، روزي چند بار با هم تلفني حرف مي زنيم و جالبش اينه اون بيشتر زنگ مي زنه حتي موقع هايي كه با مامانمم حرف مي زنه بهش مي گه كه گوشي وبده به من، مامانمم هر بار واسش سواله كه اين چي مي خواست بهت بگه؟؟؟ هيچ حرف مهم و ضروري هم نيست فقط يه گپ خواهري برادري، خلاصه كه خيلي گربه ملوسيه اين داداشم

پ.ن : اینم یه مطلب جالب در مورد هایپر استار ( کلیک)

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط آب معدنی

1- چند روز پيش عروسيه پسر داييم بود،اين دومين عروسي بود كه مي رفتم و داماد از خاستگاران اسبق بود، كلا حس خاصي نداره، مثل ما بقيه عروسي ها مي مونه برات، با اينكه چند بارم اين جمله رو شنيدم كه تو بايد امشب عروس مي بودي!!

اين پسر داييه هم ماشالله بد جور خوشتيپ شده بود، كلا دامادي خيلي بهش مي اومد

 

2- اين اقايان شماره 1و2 اينا، چند تا كبوتر دارن، چند وقت پيش كه كبوتره تخم گذاشته بوده اقاي شماره 2 به واسطه داستاني كه مامانش از لاكپشتا براش گفته بوده تخم كبوتر و برداشته بوده گذاشته بود لاي شن و ماسه!! چند روز بعد كه مي بيني لاكپشت از توش در نيمد!! مي ره دوباره مامان كبوتره رو پيدا مي كنه و به زور مي نشونتش رو تخمه كه ديگه بلكم از توش كبوتر در بياد!!

 


نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم مهر 1388 توسط آب معدنی
Blog Skin