۱-چرند نوشته بودم. حذف شد
2- داداشم می گه زندگی تو در دو تا "خ" خلاصه می شه
خوابیدن(اخه پسرک ساعت 6:30 از خونه می ره بیرون که من خوابم،ظهر ساعت 3 میاد خونه بازم من خوابم
)
و خوندن
اما پسرک" خوردن" و جا انداخته
بنده در منزل دهن جنبانکیم برای خودم
3- موسیقی هفته(شکلک کار فرهنگی)
اهنگ" بدو بدو" ساسی مانکن و از دست ندین![]()
این مامان بزرگ من خیلی موجود پیچیده ایه،اراده کنه کل خانواده رو کان لم یکن می کنه(دیدن تو ثبت نام دانشگاه ازاد نوشته در صورت نریختن شهریه ثبت نام شما کان لم یکن تلقی می گردد)
یعنی اصلا می شه از روش کتابها نوشت
چند روز پیش به خالم می گه که قلبش درد می کنه،تازه یه شبم پسر خالمو از خواب بیدار کرده بوده که من قلبم نمی زنه،پاشو منو ببر دکتر،که بعد از اینکه پسر خالهه یه دل سیر خندیده بوده،می گیره تخت می خوابه و همون قضیه حواله اپاندیس و اینا
خلاصه این جور موقع ها اینقدر ناله گون پشت تلفن حرف می زنه دل سنگ به حالش اب می شه،
به خدا همش فیلمه،حالا فکر نکنید من خیلی بی رحمما،نه به جان خودم،دیگه اخلاقش دستمون اومده،
همیشه هم که می ریم دکتر،دکتر می گه خانم شما سالم سالمید(شکلک پس این همه اه و ناله چی بود اخه)
خب بواسطه این دکتر رفتنا یه چند روزی میاد خونه ما یا خونه همخونهه(شکلک ما با همخونهه فامیلیم اخه). دیگه چشمتون روز بد نبینه،پنداری ما تا حالا بلد نبودیم زندگی کنیم حالا مامان بزرگه اومده روش زندگی بعد از این همه سال عمری که از خدا گرفتیم و یاد ما بده(شکلک من سرمو بکوبونم تو کدوم دیوار) تا چند روز اول جو قابل تحمله بعد چند روز من همش خدا خدا می کنم کلاسام شروع شه پاشم برم اون خراب شده،راحت شم یه چند روز
دیگه از مدل پیاز پوس کندن گرفته،تا سر وشکل اشپزخونه و اینکه چرا این طوری غذا درست می کنید و چرا این طوری غذا می خوریدو چرا این مدلی کاهو می شوریدو چرا این مدلی لباس تا می کنید و چرا تا بوق سگ بیداریدو چرا تا لنگ ظهر خوابید و چرا اینقدر کتاب می خونید گرفته تااااااااااااااااا تا هیچ جا،فعلا همینا رو داشته باشید
اون وقت این مامان بزرگ ما همه بخش های خبری رو گوش می ده ساعت 2 ساعت 7 ساعت 8 و نیم ساعت 9 ساعت 10 ،بعدش غر می زنه که همش دارن خبر تکراری پخش می کنن
در حال حاضر چهره بنده یک شکلک بدون دهن،چون مامان بزرگه صافش کرده رفته پی کارش
اما با این حال خاطرات خوبی هم ازش داریم(کلی الان دارم به مخم فشار میارم یه دونه پیدا کنم)
چند روز پیش موهاشو قهوه ای سوخته رنگ کردیم،خیلی جون تر شده
بعد از رو نمایی
مامان بزرگه با ناز:موقع گل البالو چهارده سالم تموم می شده
ما:![]()
این چند ساله به واسطه وبلاگ گردی یکم تجربه "در حال حاضر از چه حسیمون تو وبلاگمون حرف بزنیم"ام رفته بالا،مثلا الان تب دلگرفتن و عشق و عاشقی و الهی من قربون این پاییز برم با این رنگاشو این پاییز همان بهاریست که عاشق شده است و خلاصه از این گلابی بازیا خیلی بازارش داغه،این جور موقع ها اگه طرف یه نمه اهل کتاب خوندنم باش زرتی یاده شازده کوچولو می افته(شکلک روشنفکر نما)
آما
اقا(حالا چون شمایی. خانم) وسط این گلابیا،من هی یاد این هولدن کالفید می افتم
همچین نکه یه نمه مثل خودشم از لحاظ درونی خل مشنگ می زنم،دیگه خیلی دایورتش شدم
چند روز پیش به ساکورا اس ام اس زدم که من دلم واسه این ناتوردشتم تنگ شده یه جوریی به من برسونش،که حیونی ساکورا خیلی همدردی کردو البته یه راهی هم پیشنهاد داد که ما زودتر به هولدن برسیم ولی با این راهی که ساکورا گفت،کتابه یه طوافی دور ایران می رفت و بعدشم از ناکجا اباد سر در می اورد بعدشم نکه ما یکم باز از این حرفای بی ادبانه هولدن خوشمون می اومد دورشونو گل و بلبل کشیده بودیم،کلی دو نقطه دی اینو ر اونور کتابه زده بودیم،ضایع بود یه وقت می افتاد دست فک و فامیلی کسی نا کسی اون وقت همین یه اینقدره(لطفا انگشت شصت دست راست خود را روی نیمه بالایی همان انگشتی که با ان اثر انگشت می گذارید(همان اشاره سابق)قرار دهید تا مزنه ابروی ما دستتان بیاید) ابرومونم می پرید می رفت
خلاصه که گفتیم باشه فعلا پیشت بالاخره خونه فکی ،فامیلی ،اشنایی ،غریبه ،خیابونی ،مترویی ،انقلاب ،امیرابادی جایی می بینیمت،ازت می گیریم
این گذشت
تااااااااااا شب که ما رفتیم سر وقت این کتاب جدیده که از سلینجر،قیمت خونِ پسر همسادمون خریدیم،بعدش همچین حساب کتاب کردیم که چون کتابه داستان کوتاه بندازیم وسطش و شروع کنیم به خوندن
اون وقت تو فکر می کنی کدوم داستان و دوم خوندم(اخه اول رفتم اون داستانی رو خوندم که اسم کتاب و ازش گرفتن-هفته ای یه بار ادمو نمی کشه) این شد که دوم رفتم داستان " من خُلم" و خوندم
گفتم که همچین از لحاظ درونی یه چیزیمون می شه
خلااااااااااصه
یکم خوندم دیدم ااااا اشنا می زنه راوی،یه ذره دیگه خوندم،دیدم اااااااااا پنداری اینو من قبلا یه جا خوندم،بعدش کاشف به عمل اومدیم که ای اقا این که همون هولدن خودمونه(شکلک بزن قدش)
خلااااااا صه که نصفه شبی کلی کیفور گشتیم.
ولی بعضی از داستانای این کتابه رو من تو کتابه"یادداشت های شخصی یک سرباز خونده بودم"ولی این ترجمش خیلی رووتر و دوست داشتنی تر بود
بالاخره این جمعه هم از راه رسید
همه منتظرن جمعه ها مهدی بیاد،ما باید ببینیم مهدی می ره
البته این بشر از اردیبهشته قرار بره که دیگه این اخریا با دعای خیر همه اهالی بلاگستان و طلبیدن امام رضا داره میره خارج
خلاصه که اقا مهدی اولن خوش بگذره،دوما هدفتون یادتون نره
سوما به قول دوستم خواستید کیف کنید فقط کیف حلال کنیداااااااا![]()
می گم کاش عطر سنبل عطر کاج و با خودت می بردی![]()
دیشب فیلم سینمایی شبکه2 رو دیدین؟؟؟؟ "بازی شبانه"
طبق معمول داشت چش و گوشه بابا مامانا رو باز می کرد که اینترنت جیزه و چت از اون جیز تر،بچتون معتاد می شه و الا اخر
حالا ایناش هیچی
این پسره پاشا رو دیدن؟؟ صداشو داشتین؟؟
خداااااااااااااااااااا بود
شبیه صدای نیما رئیسی بود؟ نه؟
من مرده این مدل صداهام
فیلیمه که ارزش دیدن نداشت،اما صداهه خیلی ارزش شنیدن داشت![]()
-من نمی دونم چرا هر وقت ارائه دارم همه چیم با هم قاطی می شه، انگار می خوام برم بمیرم قبلش با دوستام خدافظی می کنم، اون اولشم که اصلا یکم تف پیدا نمی شه قورت بدی تا صدات بالا بیاد، ،بعد شم که تا من می افتم رو غلتک حرف زدن اسلایدام تموم می شه![]()
ولی در اکثر مواقع ملت از موضوع،نحوه ارائه و البته اون همه شکلی که تو پاورپوینتم دارم راضین(اصلا این پاورای من متن نداره،اصولا هیشکی با متن حال نمی کنه ولی اگه شکل باشه همه گوش می دن. منم که خدای لم دیگران را پیدا کردن)
قرض فقط یکم تعریف از خود بود ،مدیونی چیز دیگه فکر کنی![]()
2- خدا رو شکر هوا داره دوباره سر می شه،من عاشق نیمه دوم سالم![]()
دوباره می تونم سارافون بپوشم،اونم رنگ و وارنگ(البته الان که دارم فکر می کنم می بینم همشون تو یه طیفن
)
اصلا با گرما و این(شایدم اون) تابستون کوفتی حال نمی کنم شاید تنها چیزی که باعث می شه من یه نوک سوزن از تابستون خوشم بیاد میوه هاشه![]()
خلاصه که سرما رو عشق است
3- هفته پیش پاشدیم رفتیم انقلاب،میوه بخریم![]()
توقع که ندارین ادم بره انقلاب کتاب بخره
یه چیزی خیلی واسم عجیب بود
اولش به خاطر مامانمو بابامو داداشم و مقام معظم رهبری و خلاصه خدمت به مملکت،رفتم کتاب درسیامو خریدم،3 تا کتاب خریدم که شاید مجموع صفحاتشون به 1700 برسه،شد حدود 9 تومن
بعد به خاطر خودم،رفتم دو تا کتاب از سلینجر و یه کتاب به اسم ساعت ها از کانینگهام گرفتم که مجموع صفحاتشون به 550 هم نمی رسه، اونم 9 تومن
والا ای بر پدر سلینجر 160 صفحه کتاب نوشتی 3 تومن
اون وقت اون یارو 700 صفحه کتاب نوشته 4 تومن که هم به به درد خودم می خوره ،هم به درد اخرتم، هم مملکتم هم مردمم
اخه اجنی چه خبرته
البته خودم می دونم اجنبی اصلی وطنیه
4- من:ماست و مربا البالو و با هم قاطی کردم دارم می خورم
دوستم:عجب معجونی،یکم نمک و پیازو نوشابه هم قاطیش کن
من:ااااا خرابش نکن دیگه ،اینی که گفتم کاله به عنوان ماست میوه ای زده
دوستم:خب اینی هم که من گفتم میهن زده اما به عنوان ماست میوه ای لری
من:![]()
-اون جوک رو شنیدین که ترکه می گه اگه پاهای ملخ و بکنی ملخه کر می شه دیگه نمی پره![]()
حالا این استاده ما رو اگه دستاشو ازش بگیری،فچ کنم بمیره
اینقققققققققققققققد سر کلاس بال بال می زنه که حد نداره،یعنی دستاش سمت راست سمت چپ،بالا پایین می چرخه،اصلا دستش مثل این دسته های جاروبرقیه چرخش 360 درجه داره
اینقققققققققققققققققققققققققققققققدم حرف می زنه که حد نداره .بیشترشم حرف مفته
به قول دوستم این بابا باید شیخ می شد![]()
حالا الان انتراک داده ما اومدیم خونه ناهار بزنیم به بدن![]()
2-داشتم فکر میکردم اصلا ملت چه درایتی دارن چه اینده نگری چه فهمی چه زوقی چه کمالاتی چه شعوری چه تفکری چه ذهنی ![]()
اصلا ذهنشون چقدر قشنگه![]()
اصلا اگه ذهنشون زییا نبود که اسم وبلاگشونو نمی زاشتن ذهن زیبا![]()
(گفتم می خوای بری همچین خوشحال بری
)
خیلی بی ریا و صادقانه می گم که خیلی منتظر چنین روزی بودم
یعنی نزدیک به یه ماهه که برای اومدنش روز شماری میکنم![]()
عید فطرتون عسل![]()
کماکان زندگی افقی من ادامه داره
ماه رمضون که تموم شه کلی کار برای انجام دادن دارم
یه چند روزی بود که تصمیم گرفته بوده بودم یه کتاب جدید بخونم
یه چند صفحه از "ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد" و خوندم،کتاب بدی نبود ،دوستم حتی می گه شاهکار پائولوئه!!
خلاصه یه چند صفحشو خوندم دیدم الان موقع خوندن همچین کتابی نیست باید حسش بیاد
رفتم سراغ "سیمای زنی در میان جمع" جدا هم سیمای زنی در میان جمع ِ
کم کم دارم در نصفه نیمه خوندن کتابابی هاینریش بل به مقام استادی نائل می شم،این یکی هم رفت پیش میراث و عقاید یک دلقک که نصفه نیمه خوندمشون
یکم تو کتاب خونم،چشم انداختم
که مثل همیشه سلینجر دوست داشتنی به دادم رسید
جنگل واژگون کتاب فوقالعاده ایه
تقریبا از ساعت 8 شروع کردم به خوندنش با احتساب یکم ول گشتن و دیدن روز حسرت،ساعت یک تموم شد
داستان روون،شاید حتی تکراری باشه اما یه جاهایش یه شوک های اساسی بهت می ده
شخصیت ریموند فورد یه شخصیت تو سری خور و امر و نهی بشنو بود،شاید به همین خاطرکورین و ترک کرد و رفت پیش اون به اصطلاح دختره- بانی- که بازم مثل مامانش باهاش برخورد کنه و تقریبا شخصیتشو به لجن بکشه
خلاصه که سلینجر خیلی تو ماهی،دیشب با کتابت خیلی بهم خوش گذشت![]()
باید برم "هفته ای یه بار ادمو نمی کشه" و"نغمه غمگین"و هم بخرم
جنگل واژگون/جی دی سلینجر/بابک تبرایی.سحر ساعی/نشر نیلا/1500 تومن
حالا چرا اسم کتاب و گذاشته جنگل واژگون؟؟؟؟
سر این موضوع تز کلی خنگول بازی دراوردم یا شایدم دراوردیم
علتش،شایدم توجیهش اینه که همییییییییشه ما تئوری کار کردیم از عملی هیچی سرمون نمی شه،کار نکردیم تو رشتمون،چیزی ازش دستمون نیست
واسه همین برای تعیین موضوع تز رفتم پیش استادم که خودش موضوع بهم بده
کاری که خیلی ها کردن و البته الان می گم کار خیلی اشتباهی بود
اصولا از این استادا هم توقعی نیست طرف یه نمه بیشتر از من حالیشه(داری اعتماد به نفسو)![]()
تا حالا چند بار موضومو عوض کردم،عاقلانه ترین و به درد بخور ترین کاری که تو این مدت کردم همین بوده
چون پروپوزال ننوشتم راحت موضوع رو با یکم تحقیق عوض کردم
یکم دیر شروع به کار کردم
تمام تابستون به خودم استراحت مطلق دادم از این لحاظ اصلا خودمو سرزنش نمی کنم
چون بهش احتیاج داشتم
بعدشم تا اومدیم یکم بی افتیم دنبال کار،ماه رمضون شد و منم که میت متحرک
دیروز به صورت اتفاقی با یکی از پسرای کلاس که خیلی اطلاعات خوبی داره صحبت می کردیم تازه فهمیدم چقدر از مرحله پرتم
همه سوالایی که من از استاد به اصطلاح راهنمام می پرسیدم و استاده هم ما رو حواله اینترنت و مقاله ها می کرد این پسره تا حد زیادی جواب داد یا حداقل روشش و نشونم داد
همینجا ارزو می کنم تز خودشم خیلی توپ بشه چون خیلی توپ راهنمایمون کرد
تو همین گیرو داره صحبت کردن دوستمم اومد،این دوستم از من پرت تره
موضوع هم نداره اصلا
خلاصه این پسره حتی چندتا موضوع هم بهش پیشنهاد داد
کلی ازش تشکر کردیم و اینا
حالا سر کلاس در حالی که داریم چرت میزنیم مثلا درس گوش می دیم
دوستم:دستش زیر چونشه به سمت جلوی صندلیشم خم شده:ابییییییییی
من: در همان موقعیت:هووووووووم
دوستم:من دلم می خواد بازم با این پسره حرف بزنم،خیلی بهم ارامش داد![]()
من:![]()
![]()

