تبليغاتX
آب معدنی
آب معدنی
دست نوشته های روزانه ایه یه اب معدنی که طعم پرتغال می دهد

می گم منو استاد راهنمامم خوشحالیم نگید نه

تلفن زدم بهش، می گه فعلا فقط می ری رفرنس جمع می کنی ،هر جا اسم این مگسه رو دیدی حتما یاداشت می کنی شبم اگه خوابشو دیدی اونم یاداشت می کنی

 

بعد نی نی ش ونگ وونگ می کنه

می گه ابی فکر کنم اینم یه چیزی می خواد بگه من و تو نمی فهمیم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط آب معدنی

برزخیه برزخیم

نه تکلیفم با این دنیام مشخصه نه تو اون دنیا می دونم چه کاره ام

صحبت کردن با بقیه با من

درک کردن بقیه با من

جیغ و یغ نکردون و منطقی کنار اومدن با من

اوردن بهانه های بنی اسرائیلی که مو لا درزش نره با من

سبک سنگین با من

مدیون شدن با من

درک تو با من

حتی توجیه کردن خودمم با من!!!

 

پس سهم تو چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 توسط آب معدنی

کار کردن رو پایان نامه پُره از تجربه های جدیده،یعنی بیشترینش حتی اولین باره که داره واسه من اتفاق می افته

این اولین باریه که من دارم به صورت جدی رو یه موضوع تحقیق می کنم و باید براش تلاش کنم

خیلی  حس های خوب و قشنگی نسبت به پایان نامم دارم

برعکس خیلی از بچه ها که هر بار با کلی ادا و اصول و انواع پیچش و چرخش به صورتشون در مورد پایان نامشون حرف می زنن و گله میکن،اینجانب همواره با یه لبخند ژکوند وارانه در مورد پایان نامم و این مگس گوگوری مگوری حرف می زنم

دیشب رسما دهن ما صاف شد بسکم ایمیل فرستادیم به عیادی کفر بابت اینکه سر جدتون یه راهنمایی کنید ما رو،عجرتونم با اقا ابی عبدالله

این فرستادنه هم کلی ماجرا داشت

متن ایمیل ثابت بود فقط من باید اسم این دکتر ِ عزیز و (Dear Dr.) هر بار عوض می کردم

یه سری ایمیل که کلا بدون سلام فرستاده شد(شکلک اولا علیک سلام)

بعدش یه سریا رو با اسم کوچیک فرستادم(شکلک می زاشتی چایی دوم)

دیگه تو اخریا  هم یارو رو با اسم فامیل خطاب می کردم هم اینکه یه سلام اولش داشت (شکلک به سلامتی)

خلاصه

امروز صب که رفتم یه چک کردم دیدم سه نفرشون جواب دادن

یه نفرشون به قول استاد راهنمام فسیلیه واسه خودش

این اقا بازنشسته شدن و چند سال قبل از میلاد مسیح هم ایران اومده بوده و کلی هم از مهمانوازیه ایرانی ها تک و تعریف کرده بود و اینا

تصورم ازش یه پیرمرد دوست داشتنیه که صب به صب ایمیلاشو چک می کنه

بهمم گفته مشکلی داشتی رو من حساب کنن

فقط  من امیدوارم تا اخر این پایان نامهه زنده بمونه

 

یه نفرشون خیلی افاده ایه

مرتیکه اول ایمیلش نوشته من فلان سال پروفسورامو گرفتم(شکلک...) و خلاصه ازش خوشم نیمده

بعدشم گفته شما تو گوگل سرچ کردین؟؟؟

همچین می خوام بزنم تو دهنش،

نه داداش تو فقط بلتی بسرچی

 

یه نفرشونم گفته که نمی تونه کمکم کنه چون درگیر یه سری کارو باره

ولی ایمیل چند نفر دیگه رو بهم داده(شکلک خدا خیرت بده)

 

خلااااااااااصه

 

امروز رفتم پیش یکی از استادام که به احتمال زیاد داورمم هست

من و دیده می گه ابی چه طوری؟(کلا این استاده تو کاره اسم کوچیکِ)

بعد از گفتمان و اینا گفت واسم یه سری کتاب سفارش داره قراره از بلاد کفر چند روز دیگه برسه

 

استاد راهنمام می گفت خیلی من موضوت و دوست دارم همیشه دلم می خواسته رو این مگسه گوگوری مگوری کار  کنم و اینا

کلا من و استاد راهنمامم خیلی خوشحالیم

 

 

  • اینجانب با افتخار اعلام می کنم در نتیجه نظر سنجی بلاگفا تا کنون من یک رای اورده ام و در واقع همونی بوده که خودم به خودم دادم. باشد که رستگار شوم

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 توسط آب معدنی

1-همخونهه زنگ زد گفتش:ابی خیلی دلم واسه اون موقع ها که با هم همخونه بودیم تنگیده بیا این هفته با من بریم،خودمم حوصله خونه رو نداشتم گفتم که شب بیاد خونمون تا صب با هم بریم

حالا اینجایم

 

 

2-دلم خیلی می سوزه واسه این تابستونی که از دست رفت،همش فکر می کنم یه سااااااال از دنیا و زندگی عقب افتادم،اما اون موقع موضوم یه چیز دیگه بود الان بن کل موضوم عوض شد،بعدشم عظمت می گه باید یه فصل خیلی خوب کار کنی تا بتونی اسفند دفاع کنی،اصلا کاش عظمت و زودتر دیده بودم یا کاش زودتر با اون همکلاسیه صحبت کرده بودم،یکم از این لحاظ از دست خودم لجم گرفته،حالا خوبه واسه اون حشرهه قبلی هیچ کاری نکرده بودم وگرنه عمرا دیگه موضومو عوض می کردم،اما حالا با این یکی داریم خوب پیش می ریم

یا حداقل حس خوبی بهش دارم

اصلا نمی خوام به این فکر کنم که دختر داییه افاده ایم تا اردیبهشت دفاع می کنه،بعدشم مخ منو می خوره که برم زن داداشش بشم،بعد هی ما باید بگیم بابا نههههههههههههههههههههههه

 

 

 

اصلا جدیدا یه چیزی ذهنمو مشغول کرده،داشتم به این دو دهه زندگی قبلیم فکر می کردم،انگاری مال من نیستن،نکه بخوام ازشون فرار کنم یا ازشون متنفر باشم

نه

اما حس می کنم اون بیست سال  به خاطر بقیه زندگی کردم،واسه مامانم واسه بابام نه واسه خودم،

می خوام بین بیست تا سی سالگیم مال خوده خودم باشه

نمی خوام با کسی قسمتش کنم،ولی می دونی قسمت کردنشم سخت نیست فقط کافیه یه ادم پایه گیر بیارم(به این می گن خودرگیری محض)

اما

اما

نمی فهمم چرا همه می ترسونن منو از شوهر نکردن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اگه همینجور خیلی خوب پیش برم تو 28 -29 سالگی دکترامو می گیرم(خب حالا دکترا رو هم گرفتم،که چی اون وقت؟؟؟؟ اینکه زندگی ادم خیلی درسی هم باشه خیلی تک بعد می شه)

اونوفت یعنی قحط شوهر میاد اون موقع که منو هی هول می دن

توجیه کردن این جماعت سخت نیست باهام راه میان

ولی می ترسم خودم کم بیارم،خودم پشیمون بشم که هی بگم نه نه نه

درستش اینه من با خودم کنار بیام و بعد رو تصمیم بمونم

اما یعنی تصمیمم درسته؟؟؟

می تونم تصمیم بگیرم می تونمم زرتی  نقضش کنم

قاطعیتم رفت قاطی باقالیا

الانم قیافم شبیه یه :نمی دونم ِ "گندست


نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387 توسط آب معدنی

امروز رفتم استاد مشاورمو دیدم،یه پسر تپل مپلی بود با سایزی در حدود دو ایکس لارج(شکلک ماشالله بزنم به تخته)،خلاصه عظمتی بود واسه خودش،واسه همین از این به بعد به خوام در موردش حرف بزنم می گم "عظمت"

خلاصه یه جورایی موضوع عظمتم همینه،واسه همینم کلی می تونه کمکم کنه

 

 

خیلی به خدا بدین،چرا اینقدر می زنین تو ذوق ادم

فقط یکی دو نفر از موضوم شگفت زده شدن،همتون کلی اخ و پیف و اینا کردین

به این خوشگلیه

تازشم استاد راهنمامم می گفت موضوعت خیلی دوخترونست(شکلک واااا)،فکر کنم چون این مگسه بالش طرح داره واسه اون گفت،یکم قرطی می زنه مگسه

عظمت گفتش اگه سال دیگه از فروردین توپ کار کنم و ما بقی سالم عین خر یورتمه برم تو زمین ها کشاورزی و جمعشون کنم،با کارای شناسایی و خر کاریایه بعدیش اسفند می تونم دفاع کنم

بزنم به تخته شد شیش ترم

ولی یه کار خیلی توپ ازش در میاد،یعنی امیدوارم

خدایااااااااااااااااا منو یادت نره


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 توسط آب معدنی

 

روزگار الانم تلفیقی است ما بین جودی ابوت وقتی داخل سبد پشت در نوانخانه ونگ می زد و حضرت یعقوب

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387 توسط آب معدنی
 

(قدیما اینجا یه عکسی بود که به جهت استقبال برداشته شد) 

 

 

بنده،یعنی اینجانب

تا سال دیگه همین موقع ها و البته بیشتر علاف این موجود می باشم

و فارغیتم از فوق گره خورده با این موجود است

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 توسط آب معدنی

این روزا داغونم

داغون به معنی واقعی

اشفته

هراسون

مثل یه ادم فراموش شده سر راهی

شبا تا چند دقیقه گریه نکنم خواب نمیبره

واسه همین صبا چشام دیدنیه

صبا تا چند دقیقه گریه نکنم روزم روز نمی شه

این روزا خیلی نحسم

همش فکر می کنم یه چیزی رو جا گذاشتم .گم کردم

تو خیابون یه هو با خودم حرف می زنم

 

تو این گیرو دار یه عالم تصمیم و کار دارم که گرفتم و می خوام انجام بدم

دارم اشک می ریزم و می نویسم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1387 توسط آب معدنی

به وضوح معنی کلمه طلبیدن و این چند روز فهمیدم

همون روزی که خالَم داشت به بابام می گفت که واسشون یه سویت تو مشهد دست و پا کنه و منه از همه جا بی خبر به خیال اینکه می خوان با خانواده ما برن،خودمو انداختم وسط و گفتم،پس یه موقعی بلیط بگیرید که من کلاس نداشته باشم و خالم اینا هم موافقت کردن،جرقه این طلبیدنه خورد

بعدا که اومدیم خونه وبحث شد تازه فهمیدم اصلا قرار نبوده ما بریم،ولی من به روی خودم نیاوردم که اونجا گاف دادم و همین جور همه چی خود به خود پیش رفت و وقتی حتی بلیط واسه من جور نشده بود روز اخر یه بلیط رفت به دستم رسیدم و بدون بلیط برگشت با خالم اینا رفتم مشهد

بهترین و به موقع ترین سفر مشهدی بود که به عمرم رفتم

بقیش بمونه بین منو خدا...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387 توسط آب معدنی
Blog Skin