تبليغاتX
آب معدنی
آب معدنی
دست نوشته های روزانه ایه یه اب معدنی که طعم پرتغال می دهد

1-این فیلم مشق عشق و می بینید؟؟

شبکه یک داره مثلا به عنوان سریال خانواده می زاره؟

بعد از یه مشت نیمکت و صندلی و مسافر خانواده سعادت و اونایی که می نشستن عریضه می نوشتن چشممون به کورش تهامی روشن

خلاااااااصه عزیزان بشتابید کوروش تهامی و از دست ندید که هم صداش خوبه هم تصویرش

 

 

2- ای بابا این گل های گرمسیری چرا یه هو این طوری شد

اینا الان حداقلی یکی بیست سی سال سن و سال به هم زدن اون وخت یکم گریمشون تغییر نکرده

فقط ورداشتن به جای اون یونس خوردنی یه پسره غول تشن اوردن

تازه اشکان خطیبیشم پنداری لولو خورده

با احساسات ادم بازی می کنناااا

 

 

3- دارین برفُ؟؟

دیگه کم کم داشتم از اومدنت نامید می شدم

کجا بودی تو(مخاطب این جمله برف،به خودتون نگیرین)

 

 

4- این خونه دونفره هم عین پارسالِ

کماکان ما ظرفامون اینقدر جمع می شه که لنگ یه قاشق می مونین

کماکان اونقدر تنبلی می کنیم تو غذا درست کردن که شب مجبور می شیم بیسکویت و ابمیوه بخوریم

کماکان درس می خوانیم ونمی خوانیم

وکلی  کماکان دیگه

ولی هر جور به خوای حساب کنی،پارسال این موقع بیشتر بهمون خوش می گذشت تا امسال

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 توسط آب معدنی

وقتی خدا زنان و مردان را قسمت کرد

و تو را به من داد ،

احساس کردم به من شراب داده و به دیگران گندم ،

به من جامه ای از حریر داده و

 به دیگران جامه ای پنبه ای ،

به من گل داده و به آنان شاخه ای بی برگ...

وقتی خدا تو را به من شناساند ،

گفتم نامه ای برایش خواهم نوشت!

بر برگ هایی آبی ،

خیس از اشک های آبی

و در پاکتی آبی!

می خواستم به خاطر انتخابش

از او تشکر کنم!

او  - آن گونه که می گویند-

هیچ نامه ای را نمی پذیرد ،

مگر نامه ی عشق!

                                        

                                  نزار قبانی

 

پی نوشت : از اینجا برش داشتم


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم دی 1387 توسط آب معدنی

-زندگی کنونی ما بسیار نکبت است

من هر بار میام اینجا باید سرما بخورم بعدشم برم امپول بزنم،حدود هفت هشت سالی می شد امپول نزده بودم که امسال قضای اون چند سالم به جا اومد

هفته دیگه امتحانام شروع می شه و رسما من هیچ غلطی نکردم

بعدم خیلی شیک غصه معدلمم می خورم

 

 

2-همخونهه داره واسم سوپ می پزه،البته از این سوپ اماده ها


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط آب معدنی

این سریال "گلهای گرمسیری" رو می بینید؟

دوشنبه شبا ساعت 21 شبکه یک

اون پسر کوچولوه که اسمش یونس رو دیدینش

یعنی من عاااااااااااااشقشم

دلم همیشه یه پسر بچه همین قدی، همین رنگی،همین شکلی، با این موهای چسبیده به سر با اون چشمای مشکیشو می خواسته

اینقده دلم می خواد بغلش کنم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم دی 1387 توسط آب معدنی

امروز رفتم پیش عظمت یکم در مورد کار با هم صحبت کنیم، همین طور که منتظر نشسته بودم که بیاد یه هو دیدم یکی از دوستای لیسانسم جلوم سبز شده و داره هاج و واج منو نگاه میکنه و خلاصه تو کجا اینجا کجا و خوش و بش

کلا دختر جماعت هم بهم برسن بعد ازاحوال پرسی می رن سراغ ازدواج، و کلا ابی از اب تکون نخورده بود و اینا

همین طور داشتیم با دوستم حرف می زدیم و غیبت استادا و بچه ها و دانشگاه و اسمایی که روی ملت گذاشته بودیم و می کردیم دوستم برگشت گفت: ابی عظمت ازدواج کرده

گفتم: نمی دونم ولی فکر نکنم،

  اونم گفت خاک تو سرت کنن پس چرا بیکار نشستی(شکلک من سرمو بکوبم به کدوم دیوار) دوستم می گفت الاغ دکتر نیست که هست استاد نیست که هست و ال وبل

بعدش برگشت گفت اصلا تقصیر خودته اینقدر سنگین و میتن(شکلک داری اخلاق و ) رفتار می کنی که خب یارو ... ( بقیش دری وری گفت)

خلاصه کلی مثلا منو نصیحت کرد و همون موقع هم عظمت از راه رسید و من نجات پیدا کردم از دست دری وری های این دختره

نه تو فکر کن دو تا ادم با میانگین سنی بیست و اندی با میانگین قد یک صدو خورده ای با میانگین وزن هشتاد و خورده ای (اینجا دیگه تقصیر عظمت که خیلی گندست) نشستن در مورد یه موجود چسکی حرف می زنن

بعدشم می گه تو چرا هر بار به من زنگ می زنی تهرانی، کم کاری می کنی

می گم خب قراره از فروردین نمونه بگیریم خب من برم اون شهره چه کار از الان

بعد می گه اره خب(شکلک اینم یه تختش کمه پنداری)

بعدشم موبایلش زنگ زد و زودی پرید بیرون و موقعی که داشت می اومد کلی همچین با محبت به اون طرف خط می گفتی مواظب خودت باشیاااا

برم زنگ بزنم به دوستم بگم خواهر اینم از عظمت، قبلا از دست رفته


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 توسط آب معدنی
Blog Skin