تبليغاتX
آب معدنی
آب معدنی
دست نوشته های روزانه ایه یه اب معدنی که طعم پرتغال می دهد

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط آب معدنی

 

و اي كساني كه امروز از عشق خودتان، شكلات هاي خوشمزه خوشمزه گرفتيد و زدين به بدن روشن شديدو اي كساني كه به قاعده يك كشتي نوح از عشقتان خرس و جك و جونور گرفتيد و اي كساني كه امروز عشقتان گوله شده بود داشتيد سكته مي كرديد ، و اي كساني كه امروز دچار شكست اقتصادي شديد بسكم به چند نفر كادو داديد و اي كساني كه كادوي اينو رفتيد داديد به اون يكي و اي كساني كه امروز از شونصد نفر كادو گرفتيد و به هر كدام هم در يك جمله تاكيدي گفتيد كه عشق اول و اخرتان اوست

باشد كه رستگار شويد

و باشد ما نيز در اينده به جرگه شما بپيونديم ولي ما به يكيش قانعيم

حكايت همان عشق يكي خدا يكي

خلاصه

نوشه جونتون( از گلوت پايين نره سابق)

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط آب معدنی

خدا نصيب گرگ بيابون نكنه،امروز ما شده بوديم خانم معلم

يكي از همكاراي مامانم رفته بود مسافرت قرار شد من به جاش برم سركلاس

خلاصه همراه مديرشون رفتم سر كلاس و خانم مديرشون منو معرفي كرد و ما هنوز سلام نكرده، يكيشون گفت:خاااااااانم معلم اجازه اين رضايي اومده جاي ما نشسته(حالا انگار من از اول مهر رفتم سر كلاس اينا مي دونم رضايي كيه) خلاصه 238669868735 دفه به ما گفتن خااااااااانم معلم

اولشم همچين جو قضيه ما رو گرفته بود و مهربون و اينا هر چي اينا مي گفتن مي گفتم باشه

بعد زنگ دوم كاشف به عمل اومد به دانش اموز جماعت نبايد رو داد

زنگ سوم ديگه شدم يه خانم معلم حسابي از اينا كه عصاب ندارن مي زنن بچه مردم و تيكه تيكه مي كنن

زنگ اول اينا يه سري تمرين داشتن مشغول حل كردن شده بودن

يكيشون همين ميز اول بود، خلاصه خااااانم معلم ما خيلي زرنگيم، خاااانم معلم ما شاگرد اوليم،خااااانم معلم ما معدلمون بيست شده، اين از خود تعريف كنيش شديدا ما رو ياد يكي انداخته بود

 

زنگ دوم بهشون شير دادن،مامانم گفته بود اينا شيراز گلوشون بره پايين و خانم اجازه ما مي خوايم بريم دستشويشون شروع مي شه

يه چند دقيقه بعد

خاااااانم اجازه مي شه بريم دستشويي

خاااانم اجازه مي شه بريم توالت

خاااانم اجازه ما جيش داريم

خاااانم اجازه ما شماره 1 داريم

يكيشون اومد گفت برم دستشويي گفتم نه برو بشين سر جات(اخه نكه زنگ دوم بود و منم كاشف به عمل اومده بودم نبايد با اينا مهربون بود و گرنه ميان رو سرت مي شينن)

رفت يه چند دقيقه بعد اومد گفت

خااانم به خدا داره مي ريزه

خلاصه گفتم تا كار دست شلوارت ندادي بيا برو

 

بعدش ديگه زنگ سوم پسرخاله شده بودن اومده بودن جك تعريف مي كردن

من همچين مشتاقانه به جكهاي خنك اينا گوش مي دادم و مي خنديم كه يه آن ديدم دو نفر دارن ته كلاس همديگرو مي كشن( مدرسه پسرونه بود،كلا كشت و كشتار مثل اينكه متداول)

خلاصه رفتم اين دوتا رو از هم جدا كردم

يكيشون يكم حيوني يه چيزيش مي شد، مثل اينكه اي كيوش پايين 60 و خلاصه روان شادي بود واسه خودش،مثلا بچه هاي كلاس دو صفحه تمرينشونو حل كرده بودن اين تازه سوال دوم بود،ملت مشق مي نوشتن اين در و ديوار و نگاه مي كرد،كلاسيستمش جدا بود، يا مي خوابيد واسه خودش، بعدش نكه هنوز اين جو مهرباني با ما بود، بهش گفتم عيب نداره سرشو بزاره رو ميز بخوابه

بعد نكه كلا نبايد به دانش اموز جماعت رو داد، چند دقيقه بعد برگشته مي گه : خانم اجازه مي تونيم دراز بكشيم(من:)

 

خلاصه اينم از اولين تجربه خانم معلم بودن ما

فردا هم بايد برم

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط آب معدنی

1-اين چند روزه كه همخونهه رفته خونشون روزي شونصد دفه زنگ مي زنه خونه ما،ديگه مامانش گفت يا تو پاشو بيا اينجا يا من اينو بفرستم بياد اونجا

ما هم خيلي شيك گفتيم هيچ كدوم(شكلك بچه رودار) چون ما ابمون با داداش همخونهه تو يه جوب نمي ره از اون طرفم تازه دو روزه داريم از دست همخونهه نفس مي كشيم،

يه عالم مطالب گوهر بار اندر بابب مزخرف بودن داداش همخونهه نوشتم، كه پاكشون كردم، حيف وبلاگ خوشگلم كه به خوام از اون بچه غول توش بنويسم

اما يه هو ياد يه پسر بچه ديگه افتادم كه دقيقا هم سن و سال داداش همخونهه ست، ولي اين پسر اينقدر موجود ماه ي كه حد نداره، يعني هر وقت اومده خونمون بهمون خوش گذشته، كلي خنديدم، يا اينكه ما كلي چرت و پرت گفتيم اين بخنده تا ما ذوق كنيم موقعي كه مي خنده چشاش بسته ميشه، وهر بارم بگيم اااا مي خنده چشاش بسته مي شه، لپاشم  خواسيت الاستيك داره هر چي بكشي كش مي ياد، با اينكه ده دوازده سال از من كوچيكتره ولي بازم وقتي مياد خونمون مي شه باهاش كلي حرف زد بدون اينكه حس كني داري با يه بچه حرف مي زني، كتاب خونم هست ،حتي يه بار واسم شازده كوچولو رو اورده بود، كه من دقيقا هفته قبل خونده بودمش، يادمه يه بار واسم از كتابخونه مدرسشون يه كتاب كش رفته بود و كلي با هيجان داستان اين عمليات جيمزبانديش و  تعریف کرد.

 

2- بالاخره اين كافه پيانو تموم شد

فكر كنم از موقع شروع تا پايان يه سي چل روزي طول كشيد

چون خورد به امتحانا و بعدشم بسكم من سر فرصت كتاب مي خونم يكم طولاني شد

كتاب قشنگي بود، داستان يه اقايه كه كافه داره و اتفاقاتي كه تو كافه يا زندگي روزمرش مي افته همه حجم اين كتاب 266 صفحه اي وتشكيل داده

مطمئنم اكثر پسرايي كه اين كتاب بخونن عاشق صفورا مي شن( مي گي نه برو بخون)

تازه سر خريد اين كتاب من يه سوتي هم دادم در حد تيم ملي

رفتم گفتم كافه پيانو رو مي خوام نويسندشم پل استر(كووووفت واسه چي مي خندي)

اخه پشت سر هم اسم چند تا كتاب و نوشته بود قاطي پاتي شده بود

ولي هيچي اون سوتي بيوتن نمي شه

 

كافه پيانو/ فرهاد جعفري/ نشر چشمه /4200 تومن

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 توسط آب معدنی

1-بالاخره بعد از يه ماه ،شايدم بيشتر شايدم كمتر اومديم تهران،اصلا نمي دونم چند روزه كه خونه نبودم، يعني حساب نكردم، اصلا مي دوني به روزاش نيست، به اين حسي كه من دارم و فكر مي كنم خيليييييييييي وقته كه خونه نبودم

حالا همون مدت زمانه يه ماه و يكم بيشتر يكم كمتر شما مد نظرت باشه،اومدم مي بينم بالشت نازنينم نيست(كلا به نظر من بالشت يه چيز ناموسيه)،رو تختيم عوض شده،پتومم نيست(شكلك بغض گلومو گرفته) رفتم گشتم تك تكشونو پيدا كردم

دلمم واسه اين تدي خنگول تنگ شده بود، حيونكي مونده لا جرز كتاباي كتابخونه،الان كه دارم نگاش مي كنم دو تا كتاب شونصد صفحه اي افتاده رو سرشو با چشاش داره منو نگاه مي كنه كه برم نجاتش بدم ولي فعلا حسش نيست،بعدشم يكم بايد زجر بكشه تا قدر عافيت و بدونه

طبق معمول اين اتاق مشترك ما و پسرك دچار جنگ جهاني شده و از سر روي اتاق لباس و كتاب اويزونه، يعني تو اين اتاق دو تا چوب لباسي پشت دري هست، ولي همه لباسا كف اتاقه

 

2-ديروز رفتيم شهروند،خريد بازي

كه يك عدد ليوان به ليواناي قبلي اين جانب اضافه شد

اين يكي خيلي بامزست، يه ليوان كشيده است كه يه فرشته با بي قيدي داره روش پرواز مي كنه

كلا از خوشحال بودن فرشتهه خوشم اومد

 

 

3-چند روز پيش زنگ زدم به عظمت تا اين دم اخري كه اونجاييم يه بار با كد اونجا باهاش تماس بگيرم بفهمه من دنبال كارامم

بعدشم گفتم كه چه كارايي مي خوام انجام بدم و فرم پروپوزالمم نوشتم و اينا

كلا عين اين بچه هاي خوبي كه موهاشونو شونه كردن ناخوناشونم از بيخ گرفتن

 

۴- این شکلات تلخ پارمیدا هستش اون اقا کره هلوه هم تو تبلیغش هستش اونوخت!!

خوردین؟

اصلنشم تلخ نیست. من و داداشم دیروز هی مزه مزه کردیم هی خودمونو کشتیم توش تلخی پیدا کنیم دیگه اون اخرا که داره از گلوت می ره پایین و اون اخراااااش یعنی دیگه نزدیک به هضم یکم مزه تلخی و می تونی توش پیدا کنی.کلا تلخیش خیلی غریبه:)

بعدا نوشت:

نظرم در مورد اين شكلات تلخ پارميدا عوض شود، توقعم از يه شكلات تلخ مثل اون موقعي بود كه به يه زيتون كال گاز زدم و از شدت تلخيش تفش كردم

حالا اينم تلخ هست ولي ديگه نه تا اون حد

 


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم بهمن 1387 توسط آب معدنی

همين ترم گذشته بود فكر كنم كه من و دوستم رفته بوديم پيش اون پسره همكلاسيمون كه كلي راهنمايمون كرد، من تقريبا از اواخر شهريور امسال بود كه بالاخره اين به قول امين كياني مگز چشمو گرفت و موضوع دار شدم و خلاصه پيش به سوي فارغ التحصيلي و اين حرفا

همون موقع ها كه فكر كنم ماه مهر بود اون پسره بهمون گفت نوشتن پروپوزال همش يه هفته هم وقت نمي بره، و اينجانب خبر مرگش از همون ماهه مهره داره پروپوزال مي نويسه كه نشون به اين نشون كه هنوزم مونده ، اينقدر من اين چند وقت به عظمت زنگ نزدم و هيچ خبري نگرفتم كه بنده خدا خودش ايميل زده كه كجايي تو بشر؟ خدايي نكرده پروپوزالتو نوشتي؟

ما هم با چهره اي نادم جواب داديم كه امتحان داريم

ديروز زنگ زدم خونه استاد راهنمامم اينقدر دخترش جيغاي بنفش كشيد كه حد نداره، وسط نفس گرفتناش واسه جيغ بعدي من و استاد راهنمام يكم حرف مي زديم

بعدش اون اخراش بود، والا يادم نيست دقيق، اخه بعدش خيلي خر كيف شدم

برگشت گفت ابي من خيلي از اخلاقت خوشم مياد، ديگه حالا يادم نيست خدافظي كردم نكردم، چي گفتم، شايدم مثل دخترش جيغ زدم، كلا چيزي يادم نمي ياد،

همخونهه هم گفت خاك تو سرت بي جنبت كنن

 

 

ديشب با همخونهه فال گرفتيم همي، وخنديدم همي

از ذكر جزئيات بنا به دلايل اخلاقي، امنيتي ،مثبت 120 سال معذوريم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط آب معدنی

من: امروز چند شنبست؟؟؟

همخونهه: دوازده و ده دقیقه

 کلا عاشق دختره

 

 

همش می خوام بیام از خودمون و همخونهه بنویسم،مخصوصا این روزای اخری خیلی داره خوش می گذره،می دونم دیگه این لحظات و این تنهایی های من و همخونهه تکرار نمی شه

این روزا چون صبا تا لنگ ظهر( از کی تا حالا 9 شده لنگ ظهر، خودشم نمی دونه) می خوابیم شبا عین جغد بیداریم،همخونهه چند شب پیش می گفت به دلم مونده بیام سرمو بزارم رو بالشت خوابم ببره، شبا مثلا حس خواب میاد سراغمون، می ریم تو تختخواب، اون وقت مراسم جون دادن شروع می شه، مگه خوابمون می بره حالا

هی همخونهه می گه ابی خوابیدی من می گم نه

چند مین بعد من می گم خوابیدی اون می گه نه

 

دیشب ساعت 12 رفتم رو تخت همخونهه (چون ایشون رو تخت من بودن و مشغول کافه پیانو خوندن، وحسابی هم جو کتاب گرفتتش)می گم بادوم زمینی می خوری؟می گه اره

می گم پس بپر برو بیار با هم بخوریم

همخونهه گفت: نه ابی، تو بری بیاری بیشتر کیف می ده بخوریم

منم با اشاره به گوش های مخملی شدم رفتم سراغ کابینت خوراکی ها و دیدم که بادمو زمینیمون تموم شده ولی بیسکویت داریم، حالا نصفه شبی نشسته بودیم با همخونه بیسکویت سق می زدیم

 

 

 

چندی پیش حدود دو صب بود با همخونهه نشسته بودیم حرف می زدیمو  کفن فامیلو می جویدیم،

بعد همخونهه همچین ذوقانه به من می گه

ابییییییییی خیلی کیف می ده من با تو ام، من با هیچ کدوم از دخترای فامیل مثل تو صمیمی نیستم، با همشمون خوبما، تو سر و کله هم می زنیم،ولی تو یه چیزی دیگه ای

حالا به خوای حساب کنی تو فامیل ما هم دختر زیاده ولی اصولا ادمای فک و فامیل بابام بدتر از تفلون نچسب و بدتر از هزارتا زمستون یخن

منم بهش گفتم تو هم که دیدی ما از دختر تو فامیل شانس نیوردیم(سلام ساکورا- سلام ستایش) منم ایضا با تو خیلی کیف می کنم و خوشحالم

خلاصه نصفه شبی، شاید کله سحری، دگرتحویل گیریمون رفته بود بالا

 

 

دیگه والا مثبت تر از اینا چیزی پیدا نکردم تعریف کنم، ما بقیش +120 ساله


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط آب معدنی

واسه این امتحان اخریم یه 6 روزی وقت داشتم، روز اول در استراحت مطلق گذشت، از روز دوم شروع کردم خوندن تا اینکه با سلام و صلوات روز 4 اوم یه دور شدو روز 5 مم یه مرور کردم و خلاصه شد روز امتحان، امتحانم چون عصر بود، کلا باز از صب مشغول بودم

این چند روز هر وقت پنجره رو باز کردم و یه جبهه هوای مزین شده به دود و الاینده و منوکسید و دی اکسید کربن و نیتروژن و ازون می رفت تو ریم، به خدا می گفتم، نمی شه خدا از این اسمونت واسمون برف بفرستی

که امروز دیدم وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه برفی خوشگلی داره از اسمون میاد، سه سوت نشد که کوچه شد یه پارچه سفید و خلاصه مثلا اینجانب امتحان داشتم

کلا از وقتی برف شروع شد من یه پام دم پنجره بود یه پام سر جزوه که کلا بی خیال درسه شدم

پیش خودمم گفتم برف میاد،امروز با اژانس می رم که هم به موقع برسم هم حرص نخورم که ماشین گیرم نمی یاد، یه نیم ساعت مونده بود به امتحان زنگ زدم یه اژانس همیشگی که اتفاقا چند روز پیش همخونهه زنگ زده بود کرک و پرشون و سر 200 تومن ریخته بود، که کسی گوشی و برنداشت، زنگ زدم به یه اژانس دیگه که وقتی مسیر و فهمید گفت برف میاد راننده هامون زنجیر ندارن

خلاصه

گفتم زنگ بزنم به یکی از دوستام که تقریبا هم مسیریم، چون بارداره حتما شوهرش می برتش دانشگاه، که وقتی زنگ زدم جلوی در خونشون بودن و می خواست راه بی افتن که اومدن دنبالم

حالا روز روزش هیچ ماشینی واسه ادم نگه نمی داره،امروز من نمی دونم چرا همه مهربون شده بودند دیگه کم مونده بود جلو پات فرش قرمز بندازن سوار شی

حتی یه خانم اقاهه واسم نگه داشتن و گفتن تا فلانجا می تونن منو برسونن و منم که منتظر دوستمم  و ازشون تشکر کردم و اونخت فکر کن چی شد

بنده خدا ها تو برف کنار خیابون گیر کردن

تا دوستم بیاد، منم که ویتامین برفم افتاده بود پایین هی تو برف راه رفتم هی تو برف راه رفتم هی این برفا خرچ خروچ می کردن من کیف می کردم خلاصه کلا خوشحال بودم واسه خودم

یه چند باری دیدم ملت دارن با تعجب نگام می کنناااا

مخلص کلام

امتحانام تموم شدددددددددددددددددددددد

خلاص شدم، ای مردشور درس و مخش و ببرن

من عمرا دیگه درس بخونم

اصلا چه مرگیه ادم هی واسه خودش عصاب خوردی بتراشه

فعلا که با این روز برفی و زندگی بدون درس و مخش بسی عشق می نوماییم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم بهمن 1387 توسط آب معدنی
 

 

صحن گوهر شاد...

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط آب معدنی
Blog Skin