1- تو نمايشگاه وقتي داشتم كنعان و مي خريدم سراغ "دل شكسته "رو هم گرفتم ولي نداشتن، چند روز پيش از شهر علم و ادب خريدمش و ديشب ديدم
كلي زااااااااااااااااار زدم...
قصه قشنگي داشت...
2- كنعان هم فيلم خوش ساختي بود، البته طلاق گرفتن مينا از مرتضي جدا واسه من خيلي سوال بود، مردم چه طور مي تونن از ممد رضا فروتن طلاق بگيرن اونوخت؟؟؟؟ اونم با اين دليل ابكي كه نمي خوام كسي منتظرم باشه و كسي دلش واسم تنگ بشه و از اين خوضعبلات
دو جا از فيلم و خيلي دوست دارم، يه جا اونجايي كه مينا روي مبل خوابيده و مرتضي با مهربانانه ترين حالت ممكن نگاش مي كنه و لبخند مي زنه ، يه جاي ديگه وقتي مينا با اذر دعواش شده بود و دماغش خون مي اومد برگشت تو خونه و گريه مي كرد، مرتضي مي گفت چي شده... چي شد... هان... گريه نكن... خيل خب گريه نكن...
1-بعد از اينكه مامانم اينا پاشونو از خونه گذاشتن بيرون كه برن برسن به مراسم بله برون پسرخالهه،من و پسركم فكرامون و گذاشتيم رو هم كه شام چي بخوريم كه هم حسابي بهمون خوش بگذره هم قضاي اينكه نمي ريم بله برون در بياد، اين فكر در زماني به ذهن ما دو تن خطور كرد كه تنها 20 دقيقه از ناهار خوردمون گذشته بود،خلاااااصه انواع پيشنهاد خريد از كبابي سر كوچه به ذهنمون خطوريد ولي راضي كننده نبود كه اينجانب عارض شد كه بيا خودمون جوجه درست كنيم، در راستاي كمك دوشادوش پسرك به ما در تهيه جوجه، اون رفت گرفت خوابيد من رفتم تو اشپزخونه، و بعد از يه ساعت كلنجار رفتن با بسته مرغ و يخ زدايش و اماده كردن مواد همراهش، عمليات با موفقيت انجام شد و مايع مورد نظر درست شد
خلااااااصه، عصري پسرك رفت منقل و زغال خريد، و تمام بالكن و به گند كشيد تا تونست ذغالا رو گداخته كنه!( چه عبارتا) ما هم مثل اينا كه شونصد سال تو كبابي كار مي كنن جوجه ها رو به سيخ كشيديم و داديم به واحد كباب كني در بالكن، وايشان هم لطف كردن يكم سوزوندن، ولي در مجموع هم جوجه خوشمزه اي شد هم حسابي بهمون خوش گذشت
2- يادمه دوران ليسانس من يه امتحان خيلي خوفي داشتم يه چيزي تو اين مايه هاي هر چي مي خوندي نمي فهميدي ، فكر كنم گياهشناسي 2 بود، كلا تو اين درس من به اي كيو خودم شك كرده بودم،يعني هيچي نمي فهميدم، تصور كن اين همه خانواده گياهي داريم،بايد تعداد گلبرگ،خصوصيات خانواده، اين كه تك پايه است يا دو پايه،تعداد برچه .... اوه كلي خصوصيت تخيلي ديگشو حفظ مي كردي، بعد كه مي رفتي صفحه بعدي همش يادت مي رفت يا با اين جديده قاطي مي كردي، كلا درس مزخرفي بود
حالا ايناش هيچي ، نمي دونم مامانم اينا كجا مي خواستن برن كه پسرك و فرستاده بودن اين شهر علم و ادبي كه من توش درس مي خوندم،تا هم من تنها نباشم هم خودشون برن همونجايي كه حالا اصلا يادم نيست كجا بود،خلاااااصه اون موقع يه 3 روز فرجه داشتم واسه اون درسه،من و پسركم از ناهار و شام و عصرانه و ميوه خوردن و كلا هر وقت اومديم يه چيزي بخوريم فيلم گرفتيم، يه فيلم مستند با نمكي هم شده كه حد نداره،فقط حيف پوشش اسلامي و رعايت نكرديم وگرنه مي شد فرستادش تو اين جشنواره هاي فيلم مستند و اين حرفا، به جان خودم ممكن بود تنديس بلورين و اينا نگيره ولي حداقل مورد توجه و تشويق هيئت داوران قرار مي گرفت،
مامانم اينا وقتي كه برگشتن و فيلم و ديدن مامانم مي گفت: ابي تو اصلا درسم خوندي؟؟؟
3- ...
وقتی خدا آرزوی داشتن چیزی رو بهت میده، یعنی توان ِ داشتنش رو در تو دیده
پ ن : مرسی صورتی عزیزم بابت این پست قشنگت
1- گفته بودم يه دفتر دارم كتابايي كه مي خونم و توش مي نويسم، خيلي وقت بود سراغي ازش نگرفته بودم،ديروز يه نگاه ي بهش انداختم ، بر طبق امار(سلام ستايش) پاراسال 20 تا كتاب خوندم كه در مقايسه با سال قبلش 9 تا كاهش داشته
بعد از عيد كتاب "روزگار اقاي مايكل ك " رو خوندم،نويسندش به خاطر اين كتاب سال 2003 نوبل گرفته،البته خب حقم داره،ملت از زندگي يه ادم صحيح سالم نمي تونن يه داستان كوتاه بنويسن حالا اين اقاي نويسيده از زندگي يه ادم معلول ذهني و لب شكري يه رمان بلند نوشته، البته بيشتر زندگيش يه جور روزمرگي كسل كنندست،ترجمه خيلي خوب و روني هم داره، يه مدت به اين نتيجه رسيده بودم كه من با اين مايكل هيچ فرقي ندارم بعدش از خودم خجالت كشيدم يه سرساموني به خودم دادم
2- "بازي عروس و داماد" رو هم خوندم، همش داستان كوتاه، حتي بعضي هاش در حد يه پاراگرافن،از كتابايي كه داستان كوتاهين خيلي خوشم مياد، فرتي سرو ته قضيه هم مياد، توصيه مي كنم بخونيدش، فقط شبا نخونينش چون همش در مورد مرگ و مير
3- "ايا دوست داري بداني چقدر با ادب هستي" اين كتاب همينجور تو خونمون ولوه، هركي دستش بايد شروع مي كنه به خوندن،در پاره اي از موارد بلند هم مي خونه كه بقيه هم فيض ببرن، كتاب با نمكي ِ، سيستمش اين طوريه كه تو رو تو يه موقعيت قرار مي ده و ازت مي پرسه تو كدوم كارو انجا مي دادي،كه بعضا يه گذينه يا دو گذينه يا هيچ گذينش درست، و تو يه پاراگراف همه گذينه ها رو بررسي مي كنه،گذينه هاي بي ادبانش خيلي خنده دارن
مثلا
وقتي تنه ات به كسي خورد(به كسي تنه زدي) بايد...
الف:صاف بروي بيمارستان،شايد كسي كه به او تنه زده اي ،جنون گاوي داشته باشد
ب)پاي ان شخص را هم لگد كني، اگر قرار است به كسي صدمه بزني،اقلا درست و حسابي اين كار را بكن
ج)با لحني كه نشان مي دهد واقعا از اتفاقي كه افتاده ناراحت هستي،بگويي ببخشيد اصلا متوجه نشدم
د)زير لب شعر شادي را زمزمه كني تا روي اشتباهت سرپوش بگذراي
به نظر من گذينه "ب"درسته![]()
4-"سكوت و فرياد عشق" اين همون كتابست كه تو نمايشگاه تو رودبايسي نويسندش خريديم، خيلي هم چرت،موضوع قشنگي داره ولي اصلا خوب در نياوردنش، اينقدر روي زيبايي شيدا تو اين120 صفحه اي كه من خوندم تاكيد داشتن كه اصلا همچين چيزي قابل درك نيست،جمله بندي هاشم خيلي بچه گانست،حيف اين موضوع كه خرابش كردن،اگه مي دادن فهميه رحيمي مي نوشت بهتر بود![]()
5- "شمايل لرزان مردها" اينم داستان كوتاه، داستان "پنجره اي روشن رو به روي باجه تلفن خالي" ش خيلي خاص بود، يعني طرف خيلي حيونكي بود
شمايل لرزان مردها/هادي نودهي/انتشارات نيلا/1000 تومن
روزگار اقاي مايكل ك/جي ام كوتزي/ندا رهنورد/نشر نگيما/2600 تومن
بقيشونو تو دوتا پست قبلي نوشتم
دچار بحران بي هدفي شدم بگمانم،چند روز پيش به ساكورا مي گفتم فكر ميكنم هيچ هدفي تو زندگيم ندارم ، همينجوري يلخي و تخيلي روزام و مي گذرونم، بعضي اوقات كه وبلاگ هاي ملت و مي خونم حس مي كنم مردم چققققققققققققدر واسه خودشون هدفمندن!
البته مثلا اخر هدفشون اينه كه امسال فوق امتحان بدن، كه خب من الان چي كار كنم خب كه فوقمم داره تموم مي شه، حس دكترا هم ندارم، اصلا حس حرص دادن خودم سر درس و مشقو ندارم، مردشورشو ببرن،مثلا الان دكترامم گرفتم، كه چي حالا؟؟
خل شدم پاك
مثل رواني هام فقط مي خورم، اصلا گشنمم نيستا ولي مي خورم،اونم با عذاب وجدان،دونه دونه اون لقمه هايي كه مي ره پايين مثل زهر مار مي مونه از زور عذاب وجدان، ولي بازم قورتش مي دم و مي رم پيشواز لقمه بعدي
اصلا همه حس هاي خوبم و گم كردم،حتي اين خواباي بعدازظهر كه كلي ارامش بخشن،شده مايه عذاب وجدانم، به وضوح حس مي كنم دارم وقتمو تلف مي كنم، واسه همين هيچ لذتي از خوابمم نمي برم، بيدارم كه باشم هيچ غلطي نمي كنم، 24 سالگيم داره مفت مفت از دستم مي ره!
از بهمن منتظر ارديبهشتم كه كاراي پايان نامم و شروع كنم، لامصبمم همش داره بارون مي ياد و اينقد هواي اون خراب شده سرده كه دوتا گل و گياه واسه رضاي خدا در نميده برم نمونه بگيرم، حرص خوردن سر اين پايان نامه و استرس گرفتن سر اين يكي هم شده قوز بالاقوز
چند تا از بچه هاي كلاسمون از پارسال همين موقع دارن كار مي كنن هنوز دفاع نكردن خدا رحم كنه به سرخوشي مثل من كه هنوزم شروع نكرده
پر واضحه كه زندگي نكبتي واسه خودم درست كردم!!!
پ . ن: نويسنده تا حدي دچار خودم كم بيني شده است، نامبرده تا چند روز ديگر احتمالا به وضع عادي بر مي گردد از اين رو از نصيحت كردن وي اكيد خود داري نماييد، چون ممكن است با خاك كوچه يكي گرديد، از ما گفتن بود
امروز با همخونهه رفتيم نمايشگاه كتاب و كلي خوش گذشت بهمون ( شكلك بسوزه پدر كار فرهنگي) ، كماكان نمايشگاه سيستمش خرتو خري بودو،اينكه غرفه هارو بر حسب حروف الفبا مرتب كردن يه چيزي درحد حرف مفت بود، ولي خب به گشتنش مي ارزيد
من كه جدي به سختي از نمايشگاه دل كندم، خوشم مي اومد تو همچين جوي باشم، ولي خب ديگه داشتيم از نفس مي افتاديم و اينقدم اين همخونهه نق زد كه ببين همه دو نفر دو نفر اومدن اونوخت منو تو
، بهش مي گم خب من تو هم دونفريم ديگه، ولي از اون لحاظ نه ،از اين لحاظ![]()
قبل نمايشگاه يه سَري به چندتا سايت نشر كتاب زدم ببينم اوضواع احوال چه طوره و قبل رفتن حداقل خودمون يه ليست كتاب داشته باشيم واسه خريد و همينجور الل اللهي نريم تو نمايشگاه و اونخت همينجور دور خودمون بچرخيم
نشر قطره سايتش از همه بهتر بود،كتابا موضوع بندي شده بودن و يه معرفي نامه درستي ام هر كدوم از كتابا داشتن ، واسه همينم بيشترين تعداد كتابا رو امسال از نشر قطره خريدم
خلاصه رفتيم دو تا ديكشنري خداد كيلويي ام خريديم كه زرتمونو قمصور كردن بسكم سنگين بودن
آما ليست كتاباي امسال
- ايا دوست داري بداني چقدر با ادب هستي؟/ترجمه ويدا لشگري فرهادي/نشره قطره/1700 تومن
( داداشم يه چند صفحشو خونده مي گه:ابي از وقتي اين كتاب رو خوندم فهميدم تو چقدر بي ادبي( شكلك داداشم خيلي به من لطف داره اصولا))
-دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد/اناگاوالدا/ترجمه الهام دارچينيان/نشر قطره/3000 تومن
( اين كتاب رو قبلا از كتابخونه گرفته بودم، ولي چون هم خيلي جلدش به دلم نشسته بود هم داستانش،رفتم واسه خودم خريدم)
-جنس گيلاس/جانت وينترسن/ترجمه تين حميدي/نشره قطره/1600 تومن
- خاطرات و زندگي دكتر ايراندخت ميرهادي/اذر ميرهادي/ نشر قطره/3000 تومن
- امادگي براي ازدواج/جري دي هاردين .../ ترجمه شيدا رفيع زاده/قطره/3500 تومن
(مي خواستم يه كتاب ديگه هم در مورد ازدواج بخرم ديدم ديگه خيلي تابلو مي شه)
- بازي عروس و داماد/ بلقيش سليماني/ نشر چشمه/1600 تومن
( مي خواستم دو تا ديگه از كتاباي خانم سليماني رو هم بخرم اما گفتم فعلا همين يكيشو بخرم ببينم خوشم مياد از نوشته هاش يا نه، تو مترو يه چند صفحه ايشو خوندم، كتاب جالبي بود، حتما مي رم ما بقي كتاباشو هم مي خرم)
- سكوت و فرياد عشق/عباس خيرخواه/نشر اسيم/5700 تومن
( به جون خودم اين كتاب رو تو رودربايسي خريديم، داشتيم از جلوي غرفه اسيم رد مي شديم يهو نويسنده كتاب خفتمون كردو شروع كرد در مورد كتاب توضيح دادن، ما هم رومون نشد بگيم مرسي نمي خوايم و اين حرفا واسه همين با همخونهه يكي يه دونه از كتاباشو خريدم، حالا اين همه ملت بهمون كتاب معرفي كردن يه بارم يه نويسنده، تازشم واسمون امضا كرد)
- هشت كتاب/ سهراب سپهري/انتشارات طهوري/5000 تومن
( اين اخريا با همخونهه داشتيم نالان و خرمان راه مي رفتيم، بهش گفتم اخرش من اين هشت كتاب سهراب و نخريدم كه ديدم جلوي غرفش واستاديم و داره بهمون چشمك مي زنه)
-مدار صفر درجه/احمد محمود/انتشارات معين/3 جلد/17000 تومن
( اين كتاب و صورتي و فينگيل بهم معرفي كردن، مي خوام منم بزنم تو كار لهجه اهوازي)
-دو تا ديكشنري ام خريدم/ خداد كيلو/ خداد تومن
-يه مكعب روبيك ام خريدم![]()
-فيلم كنعان
ازنمايشگاه پارسال هنوز چند تا كتاب نخونده دارم، ولي فكر نكنم حالا حالا هم بخونمشون،همشونو يه كم بهشون نوك زدم، به دلم نشستن گذاشتم كنار
حالا شايد يه روزي سليقه كتابخونيم متحول شد اونا رو هم خوندم
پ ن.قالب قبلیم بامزه بود ولی فونتش خیلی ریز بود(خودم به زور می دیدم گفتم ساکورا دیگه عمرا ببینه
)
پ ن .من كه نشر نيلا رو پيدا نكردم؟ شما چه طور؟
پ ن . پيمان ابدي هم فوت كرده گويا
همش يه ژانگولر درست درمون تو ايران داشتيم كه اونم عمرش و داد به شما
ولي خدايي خيلي دلم سوخت واسش
يادمه سال 42 كه با ياسي مي رفتيم دانشگاه، تصميم گرفتيم يه بنگاه ازدواج بزنيم ،ما هر وقت فكر يه نفر فقط از ذهنمون رد مي شد كه طرف اررررره و پسر خوبيه و اينا و يا اينكه كلا حرفشو با ياسي مي زديم يا برعكس ياسي با ما مي زد، فرتي فرداش طرف با شيريني نامزديش مي اومد يوني
(داري سرعت عملُ )، طوري كه ياسي پيشنهاد داد ما بنگاه ازدواج بزنيم تو يوني، بگيم هر كي مي خواد ازدواج كنه بياد يه نظر از جلو بنگاه ما رد بشه ما هم بگم اررررره طرف خوب تيكه اي ،ديگه حل و مطمئن باشه گره بختش باز شده( شكلك صدتو من بزار كف دستم تا بقيشو بگم)
حالا اين حكايت همچنان باقيست
هر كي اومد خونه ما پيشنهادات داده ما گفتيم نه، فرتي رفته زن گرفته
يعني نفر بعدي بعد از ما فرتي گفته بله
مامانم مي گه شدي بخت باز كن پسرا!!
اخه پسر داييه هم زن گرفت!
فكر كن دوتا خاستگار ادم تو يه هفته هر دوشون عقد كنن( شكلك چه مي كنه اين ارديبهشت)![]()
خلاصه كه دست ما سبكِ
موقع برگشت تو اتوبوس ، فيلم محيا رو گذاشته بود
داشتم فكر مي كردم اين فيلم واسه اونايي كه مي گن " مي خواستم " اما نشد...، بعدشم بندازن گردن سرنوشت و خواست خدا خيلي خوبه...
حداقل معني خواستن و مي فهمن...
همه رو برق مي گيره ما رو كربيت اقاي شماره 2...
خدایا این اردیبهشت چقدر تلخ...
اصولا ادم وبلاگ دار تو دنيا زورش به تنها چيزي كه مي رسه وبلاگشه،قاطي كه مي كني مي زنه در وبلاگشو تخته مي كنه، باز قاطي كه مي كنه مي زنه در شو تخته مي كنه، با يكي ديگه زده گرد و خاك كرده باز مي ياد در وبلاگشو تخته مي كنه ، مي خواد حال يكي ديگه رو بگيره مي ياد در وبلاگشو تخته مي كنه ،مي خواد درس بخونه مي ياد در وبلاگشو تخته مي كنه، تصميم كبري مي گيره مي ياد در وبلاگشو تخته مي كنه،وخلاااااصه چي كار داري، اما در نهايت وبلاگش واسش خيلي عزيزه، فقط حيف قابليت بغل كردن نداره(شكلك الان جامعه مهندسين اي تي و سايبر شرمنده ما شدن كه هنوز نتونست اين قابليت و راه اندازي كنن)
قرض از اين حرفا اينكه چند وقت ما زورمون به زمين و زمان و خدا پيغمبر نرسيد به طور نامحسوس در وبلاگمونو تخته كرديم
بعدش دلمون نيمد دوباره راه اندازيش كرديم
همين!
البته همين ِ همينم كه نه
ولي شما همين ، همين و داشته باش، بقيش بمون پيش خودم!

