تبليغاتX
آب معدنی
آب معدنی
دست نوشته های روزانه ایه یه اب معدنی که طعم پرتغال می دهد

1- چشام داره در مياد بس كم زل زدم به مونيتور،حالا باز يه كار مثبتي مي كردم يه چيزي، دارم فيلم مي بينم،اونم چي؟؟؟؟؟ جومونگ 2 ، ولي عجب فيلميه ها،خوشم مياد ازش

 

2- امروز انگاري بهم وحي شده بود برم سينما، يعني راه نداشت صبر كنم هفته بعد با ياسي برم،زنگ زدم سينماهه گفت 5 ونيم شروع مي شه، 5 و ده دقيقه يه هو بي خيال جومونگ و دوستان شدم،تل زدم اژانش( گفتم كه واجب كفايي بود بايد هر جور شده مي رفتم) تا بياد لباس پوشيدم، بعدشم از يه نيم ساعت قبلش يه باروني گرفته بود يه باروني گرفته بود انگاري كه وسط پاييزه، يه رعد و برقي هم زده شد در اين بين كه چاخان نكرده باشم خونه ما لرزيد، خلاصه پريدم پايين و تك و تنها رفتم سينما، سوپر استار، خيلي هم چرت بود، اصلا چي فكر كردن به شهاب حسيني سيمرغ بلورين دادن

 

3- اين روزا يه چيزي خيلي كمه...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط آب معدنی
 

ای تف به روت روزگار


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط آب معدنی

1-مي دوني دلم چي مي خواد، اينكه زمستون امسال و تو يه روستا بگذرونم ، از اين مدلا كه يه سر تا دم در بري و برگردي با گل برابر بشي، صبح با صداي خروس از خواب بيدار بشي هميشه خدا بوي دود بدي،روزا زير كرسي لم بدي كتاب بخوني ،عصرا بري پياده روي و تو راه سگ لرزه بزني، از توي چايت هميشه بخار بلند بشه، اش دوغ بخوري، ترجيها هم روستا در شمال يا غرب كشور باشه

آماااااا

آما

يه شرطي داره،اونم اينكه اينترنت هم داشته باشه

اونختش يعني مي شه!!!!!!!!!!!!!!! اون وختش يعني چي من اول تابستوني دلم هواي زمستون كرده، اخه لامصب افتاب و روشنايي تابستون و ميوه هاشم خيلي دوست دارم

مي گما نمي شه افتاب و اين همه نورو و ميوه هاي خوشمزه باشن ولي هوا سرد باشه؟ دستت درد نكنه خدا فقط وقتشم زياد كني ممنون تر مي شم

 

2-امروز داشتم يه سرچي در مورد سويس مي كردم، عجب كشور تپليه، اي روزگار، مملكت توش به دنيا اومديم اخه، از سال هزار و هشتصد و نمي دونم چنده اين كشور تو هيچ جنگي شركت نكرده، يعني اخر صلح و صفا،بانكداريشم كه نمونست

 

3- عمم اينا مي خوان برن مشهد، بهم گفتن اگه مي خوام برم باهاشون، طبق معمول بغض و ... ،

نمي رم...


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط آب معدنی

1- اينقدر دلم تنگ شده واسه بلاگ اباد بيست و چند روز قبل، اصلا چرا اينقد راه دور، واسه بلاگ اباد هفته قبل،كلا متحول شده همه جا،جو الانم هيجان و شور خودشو داره ،نوشته ها،خبرها،شايعه ها، بياينه ها و...

ما هم كه اصلا به رو خومون نياورديم اين چند وقت تو مملكت چي گذشت، برگرديم به روال خودمون

 

2- هفته قبل عروسي دوستم بود، من و ياسي و عروس تو يوني تريپ كِلوز فرند بوديم و اينا،يكي از استاداي ليسانسمون خيلي هواي ما رو داشت تا مي ديد يكيمون نيست زودي مي گفت قهر كردين؟، حيونكي كار و زندگي نداشت نگران صميمت و قهر و اشتي و دوستي ما بود، كلا تو همه خاطرات دانشگاهيم اين دوستمم نقش پر رنگي داره، البته بعد از اينكه ليسانسمون تموم شد كمتر همديگر و ديديم، با معرفته قصه هم من بودم كه زنگ مي زدم و اس ام اس و خبر مي گرفتم و خوش و بش مي كرديم ولي خب اخرش دوستم روز عروسيش معتقد بود خيلي بي معرفتم!! (شكلك اين شاخ من كوش) روز عروسيش عصرش خونه پسر خالم مهموني سيسموني برون(شكلك والا به خدا ما اينقدم خاله زنك نيستيم ببينيم مردم چي واسه بچشون خريدن) دعوت بوديم، اونم كجا، سرو نقره اي، حالا عروسي كجاست، شهر علم و ادب، تو مهموني هم خدا بده بركت،صاحب مهموني كه باردار بود، بقيه هم يا تو همين فاز بودن يا يه بچه بقلشون بود،يعني تا حالا اين همه بچه خورده يه جا با هم نديده بودم، البته خب چند سال بعد خوبي خواهند داشت، يه عالم بچه كه تو يه رنج سني اند، كه حتما نوجواني و جواني خوبي رو با هم مي گذرونن خدا رو چه ديدي شايد وصلتم كردن،

بگذريم، مهموني كه اند خاله زنك بازي بود، زودي خاله ني ني به دنيا نيمده مي پريد همه كشو هاي لباس ني ني رو مي كشيد بيرون و مي گفتي چي خريدن و كجا خريدن و... اخرشم يه عالم كادو واسه ني ني جان جم شد، قيافه اون بچه ها ديدن داشت يعني ،همشون با يه حسرتي داشتن به اون همه ماشين و خنزر پنزري كه واسه ني ني جم شد نگاه مي كردن،احتمالا هم 90 درصدشون نقشه كشيدن با ني ني در اينده طرح دوستي بريزن تا يه دور با اون هواپيماهه بازي كنن، مهموني تموم شده نشده راه افتاديم به سمت شهر علم و ادب تا برسيم به عروسي

عروس كه ما رو ديد كلي ذوق كرد و احساسات نشون داد، برعكس همه عروس ها كه اون روز از يه جا فيل افتادن و محل نمي زارن به ملت و فكر مي كنن حالا مثلا چه هنري كردن عروس شدن، هيچ ابايي از بوسيدن و نگران پاك شدن رنگ رژ لبش نداشت، تازه كلي هم بغلت مي كرد، يعني اين دوست من اخر احساس ِ، بعد از اينكه نشستيم پاشد از اون جايگاه عروس و داماد بر عكس خيلي از عروس ها كه عمرا اون جايگاه و ترك كنن و ايضا فكر مي كنن حالا چه خبر، اومد پيش ما و دستمون و گرفت برد پيش مامانش كه دوستام پيش خودت باشن، بعد از اينكه جايگزين شديم رفتم پيش عروس و كلي خنديدم، يعني حتي تو اون هايگر واگير در مورد انتخابات هم حرف زديم، دوستم يه هو برگشت گفت ابي جاي فلاني خالي ، كاش بود يه قري واسمون مي داد، كه منفجر شديم از خنده ،حالا فلاني كيه؟؟ هموني كه سال 42 ما رفتيم كارنامشو گرفتيم

خلاصه كه جاتون خالي، خيلي بهمون خوش گذشت

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط آب معدنی

1- خسته شدم ديگه

امروز از خستگي حوصله پايين اومدن از ماشين و نداشتم، اينقد انرژي مثبتم زده بود بالا، كه دستم و با قيچي باغبوني بريدم، دوربين برده بودم عكس بندازم از نمونه هاي گياهي يادم رفته بود باطريش و كه گذاشته بودم شارژ بشه جا بندازم، پنسم و داشتم جا مي زاشتم،بساطي بود امروز

 

 

2-عصري مي خوام برم دفاع دختر داييم، راحت شد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388 توسط آب معدنی

1-مامانم و پسرك قراره بيان اينجا،امروز رفتم يه سري ضدعفوني كننده و سفيد كننده خريدم درو ديوار دستشويي و اشپزخونه رو سابيدم كه مامانم به خانه داريم شك نكنه

 

2-پايان نامه هم اهسته و پيوسته طي طريق مي كنه واسه خودش

 

3- هي روزگار...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط آب معدنی
 

دارم از خستگی هلاک می شم هم صب رفتم نمونه گیری هم عصری

میت به خانه برمی گردد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم خرداد 1388 توسط آب معدنی

امروز رفتم پيش عظمت تا نمونه هايي كه گرفتم و نشونش بدم،بنده خدا از اين عينكي شديداست،يه جاهايي سرش تو بينوكولر بود عينكشو بر مي داشت،بعد وقتي مي خواستم يه چيزي نشونش بدم مي گفت بيارش جلو نمي بينيم،بعد دقيقا بايد مي بردم مي چسبوندم به دماغش تا ببينه، هي ياد اين موشي و اون حشرهه تو نيكو نيكو مي افتادم عينكشو ازش مي گرفتن ديگه نمي ديد، خلاصه بساطي بود

داشتيم سر مقاله و كتاب و ترجمه و كلا شروع به نوشتن كردن پايان نامه صحبت مي كرديم، گفتم فعلا وقت ندارم يكم سرم شلوغه از ماه بعد ترجمه ها رو شروع مي كنم، برگشته ميگه به جاي اينكه بشيني جومونگ ببيني بشين ترجمه كن

 

در همين راستا يه جك هم بگم، به تركه مي گن اسم كوچيك جومونگ چيه؟مي گه: افسانه


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط آب معدنی

در راستاي خلاص شدن از يك فروند پايان نامه، چند روز پيش با اقاي شماره 1 و اقاي شماره 2 رفته بوديم نمونه گيري، كه به صورت يه هويي براي اقاي شماره 2 اين سوال پيش اومد كه چرا من دارم نمونه جم مي كنم

اقاي شماره 2: ابي واسه چي اين كارو مي كني؟

من:واسه پايان نامم

همزمان و توام با تعجب اقايان 1و 2 گفتن: پايان نامههههههه

اقاي شماره 2: يعني واسه كارنامه

من: نه واسه پايان نامه، یعنی اگه اين كارو انجام بدم درسم تموم مي شه

اقاي شماره 2: يعني زندگيتم تموم مي شه

من: نه در اين حد، فقط درسم تموم مي شه

و در كل اين اقايان شماره 1و 2 اطلاعات حشره شناسيشون كولاكه، اقاي شماره 1 يه دونه خرخاكي گرفته تو دستش اومده ميگه ابي بيا برات شته گرفتم

 

اين چند روزم دارم با مامان بزرگه مي رم نمونه گيري، چند روز پيش دختر عمم اومده بود اينجا،تعجب كرده بود كه مامان بزرگه پا به پاي من مياد بيرون و كمكم مي كنه، مامان بزرگه هم بهش گفت اخه من ابي و خيلي دوست دارم(شكلك نوه خوبه) خلاصه كه در راستاي اين پايان نامه ما با كي  که ديگه نرفتيم نمونه گيري.

خاك تو سر استاد راهنمام كه اطلاعاتش در حد كلم بروكلي


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم خرداد 1388 توسط آب معدنی

هفته پيش وقت گرفته بودم واسه امروز كه برم پيش مشاور تحصيلي دانشگاه، از مشاوره تحصيلي شروع شد به مشاوره ازدواج ختم شد، طرف يه هو گفت من تو دادگستري مشاور خانواده ام و خلاصه بحث شد

عزمم و جزم كردم واسه اقاي مشاور توضيح بدم، ديدم نه ،عين خر يه عالم اشك جم شده تو چشم وقته كه بزنم زير گريه و خلاصه ابرو ريزي، اگه قرار بود يه كلمه هم من حرف بزنم، بند زار زدن اب داده بودم، همش از اقاهه خواستم توضيح بده، حرف بزنه،مثلا راهنمايي كنه تا من مجبور به حرف زدن نشم

 

خدايا چرا اين روزا اينقدر دل من پره؟؟ من اين طوري نبودم، اشكش دم مشكش نبودم،اصلا به زور كسي اشك منو مي ديد، اما حالا...

از پله هاي دانشكده مي رفتم بالا و بغض قورت مي دادم


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم خرداد 1388 توسط آب معدنی

 

مي دوني بهترين خبر واسه يه بابا لنگ دراز چيه؟ اين كه بشنوه فرزند خوندش، رتبه كارشناسي ارشدش شده ۱۹

 

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم خرداد 1388 توسط آب معدنی
Blog Skin