اتفاق شگفت انگیز افتاد:دی

مهدی در طی یک حرکت سورپرایزی! عضویت فیدیلیو رو برام گرفته که به همراه کارت اعتباری و یه کتاب چه پر از رستوران ! که عضو فیدیلو کلاب هستن واسم اومده

چه رستورانایی تو تهران داریم !!! چه دکورایی دارن!! چه طراحیاییی دارن!!! چه غذاهایی دارن!!!


پ.ن: توضیحات بیشتر در لینک زیر

http://club.fidilio.com/why

دلم یه اتفاق شگفت انگیز می خواد


بسلامتی یاسمن هم عروس شد:*

درباره...

هر وقت از يه وبلاگ جديد سر در ميارم اولين چيزي كه واسم مهمه درباره وبلاگه شه اين طوري حداقل گوشي دستم مياد طرف كيه و چه كارس و صد البته مي تونم بهتر با خودشو نوشته هاش ارتباط برقرار كنم

با اين عشق وافر به درباره وبلاگ پيش خودم گفت دختر خب خودت چرا نداري؟

و اين شد كه ما از ديروز تا حالا در باره وبلاگ دار شديم !

 

نمي دونم حواليه ساعت ده و خورده اي شب برنامه رضا رشيد پور رو از شبكه پنج مي بينيد يا نه؟

اسم برنامش عبور شيشه ايه به گمانم

خود رضا رشيد پور كه مجريه بي نظيريه و البته اطلاعات عمومي خوبي هم داره كلي هم سر به سر مهمون برنامه مي زاره

مهموناي برنامه يكي از يكي فوق العاده ترن

 

اما

اخراي برنامه يه كليپي پخش مي كنن از علي لهراسبيه جان كه اين يكي ديگه ختمه معركست  اخرشه

 

بي تو بودن كار من نيست

...

 

من نمي دونم چه كاريه هي از رئال فوتبال پخش مي كنن به گمانم به شيكه سه هم پول دادن كه هي اينا رو نشون بدن از اين رئال هيچي بعيد نيست

بابا يه خورده اون ور تر تو همون كشوري كه شبيه چكمس يه مشت ادم جنتلمن ريختن دارن فوتبال بازي مي كنن  از من گفتن بودا

 

البته مي دونم واسه يه ادم پشت كنكوري خوندن رمان اونم از نوع درپيت ايرانيش از گناهان كبيره است  ولي خب مي شه حكايت همون بچه اي كه مي خواد هر كاري كنه هر خفتي به جون بخره الا درس خوندن

تو همه اين رمانا يه دختر خشگل ماه مامان در يك خانواده متمول زندگي مي كنه كه حتما هم بايد دانشجو باشه .يه هويي و الله بختكي در مسير زندگيش با يه پسري كه از قرار اونم از خانواده متموليه و خيلي هم جنتلمن يا به قول دختره جذابه(الهي كوفتت بشه) اشنا مي شه

بعد يه هويي تويه راه ماشين دختر پنچر مي شه بعد يه هويي تر از اون اين اقا خوشتيپه مثل سوپر من ميادو ماشين خانوم رو از پنچري در مياره

ديگه از اين جا به بعدش اين اقا از سوپر من يه چيزي اون ور تر مي شه هر بار اين دختر خانوم به مشكل بر مي خوره اسمون باز مي شه و اين اقا خوشتيپه مياد نجاتش مي ده

در اخر هم با هم ازدواج مي كنن

 

اين موضوعيه كه من تو چند تا رماني كه خوندم پايه ثابتش بود

 

خب من كه از اول گفتن در پيته

 

چند روز پيش سر از دانشگاه تهران در اوردم

طفليا يه خورده خل بودن

اندر باب عروسی رفتن!

امشب عروسی یکی از بستگان رو کاغذ نزدیک و در واقعیت بسیار دوره! 

از توع فامیلی تخمه جابنی، فامیلای تخمه جابنی اون دسته از فامیلیی هستند که عید به عید می بینیمشون دور هم یه تخمه جابنی می زنیم، که اینا رو عید به عیدم نمی بینیم! ولی در عزا و عروسی همدیگه پایه تریم!

در عین حال اینا عروسی من نیامدن! گفتن عیده ما جایی رو جایی! گرفتیم و شرمنده! و حتی بعدا شنیدیم که گفتن کارت عروسیه ما رو نیاوردن دم در خونه خودمون تقدیممون کنن!! 

با توجه به کسرت فامیل در یمین و یسار، تهران و شهرستان از قدیم عرف بوده تو فامیل ما که کارتهای هر منطقه رو به یه فامیل می دایم و اون زحمتشو می کشیده! که واقعا کار عاقلانه ایه، عروسی گرفتن کاریه که ریزه کاری خیلی داره و کمک دیگران به هم خیلی عالیه و باری رو از دوش صاحب عروسی بر می داره، فکر کن ۳۰۰تا مهمون داری و ۱۵۰تا کارت مثلا! در ۱۵۰تا خونه بری! خب چه اشکال داره کارتهای غرب تهران و یکی پخش کنه، شرق و یکی ، شمال و جنوب م که فامیل نداریم خدا رو شکر!

اینا بماند! الان که کارتهای خود ما رو به روال همون عرف پخش کردن!!! اینکه عروسی ما نیمدن سبب نشد ما تلافی کنیم هر چند اگه خودشون بودن قطعا همین کارو می کردن، در عین حال رفتن ما در درجه اول احترام به خودمونه و بعد به خودشون!

عموی مادر داماد م دیروز مرد!! اما گفتن اشکالی نداره عروسی بگیرن، این اتفاق شاید خیلی عادی بوده عمر دست خداست پایان عمر این بنده خدا با عروسی اینا یکی شد! اما به هر حال ادمایی که خیلی سوسه میان روزگارم براشون کم سوسه نمی یاد!



ادامه نوشته

امروز ظهر تو امیر اباد به مهدی می گم این اقای پرویز پرستویی نیست؟! از کنارم رد شد!

بهروز شعیبی رو هم چند وقت پیش دیدم! تو پرواز شیراز بود! می خواستم برم ازش تشکر کنم

گفتم پس فردا تو مصاحبه هاش می گه مردم ساعت دو صبح م دست از سر ادم بر نمی دارن:|

خلاصه چند وقته با هنرمندان بی خیالی طی می کنیم و به حریمشون احترام می زاریم :)) می خوام راحت باشن بندگان خدا:))

سفر به ارمنستان

قضیه از اینجا شروع شد که یه روز من در خیابان بودم مامانم تماس گرفتن که میایی زمینی بریم ارمنستان؟ منم که پایه! در همان خیابان وسط خط عابر پیاده با مهدی تماس گرفتم که برم ایا؟ و گفتندی: بلی برو و خوش باش، اما من صبر پیشه کردندی با مامانم تماس نگرفتندی به منزل مراجعت نمودندی، از مهدی مجدد سوال نموده ایشان دبه کرده و گفتندی پس داروخانه چی می شه!

اما اینجانب به قول مهدی استاد مظلوم نمایی و دارای مدارج بالا در این خصوص می باشم، رفتنی شدم!

قرار بود ساعت 10 و نیم صبح ترمینال ازادی باشم، این در حالی بود که من ساعت دو صبح تازه از شیراز رسیدم تهران! اینقد خوابم می اومد که حد نداشت، خلاصه صبح ساعت 7 و نیم بیدار شدم چمدون شیراز و خالی کردم، و سایل و لباسای ارمنستان و که قبلا اماده کرده بودم چیدم مجدد تو ساک، قبلا یه لیست از وسایل تهیه کرده بودم تند تند تیک می زدم و می چیدم، بساطی بود خلاصه

راس ساعت رسیدم ترمینال، دیدم همه اماده و حاضر، سوار شدیم، قرار بود اوتوبوس وی ای پی و صندلی های تخت خواب شو باشه که خب نبود، اما اینا باعث نشد شادی سفر کم بشه

مسیر حرکت، تهران ، قزوین، زنجان، تبریز؛ جلفا، مرز نور دوز بود، با توقف هایی که داشتیم ساعت 1 و خورده ای صبح رسیدیم مرز، بندو بساط و وسایل و گرفتیم دستمون، مهر خروج خورد تو پاسمون،پیاده یک مسافتی و طی کردیم رسیدیم روی یه پل، که روی رود ارس قرار داشت، و مرز با یه خط سفید مشخص شده بود؛ خلاصه مرز و رد کریدم و وارد خاک ارمنستان شدیم، تا کارای گرفتن ویزا و مهر ورود انجام بشه ساعت 4 صبح  شد، برای ویزا مبلغ 3000 درام همونجا پرداخت می کردیم

و حالا جاده بسیار صعب العبور ایروان و پیش رو داشتیم؛ از مرز تا ایروان دو ساعت راهه، از طریق نخجوان، اما چون ارمنستان و نخجوان با هم خوب نیستن نخجوان و دور می زنیم و از یه راهی شبه جاده هراز و بیشتر شبیه جاده سنندج به مریوان که خیلیییییی پر پیچ و خمه عبور می کنیم تا برسیم به ایروان

ساعت دو ظهر ما هتل بودیم و یه تایم 27 ساعته تو راه سپری کرده بودیم و کلا کج شد بودیم از بس رو صندلی وول زده بودیم!

اون روز یه دور همون حوالی زدیم تا کلیسای جامع رفتیم و شام رفتیم رستوران پروانا

روز بعد

ساعت ده و نیم سوار اتوبوس شدیم برای گشت شهری، رفتیم کلیسا جامع، مجسمه مام وطن و یه موزه که مربوط به شهدای جنگشون بود، بعد رفتیم هزار پله، و بعد ناهار

روز دوم

رفتیم دره گلها و سوار تل اسیژ شدیم، بسیار بسیار خوش گذشت چون کابین نداشت یکم احساس امنیت نداشتیم اما یکم که عادی می شد ارامش اون محل می کشت ادمو

از اونجا رفتیم دریاچه سه وان، که بعد از خزر دومین در یاچه اب شیرین دنیاست، ناهار خوردیم و بعد رفتیم بالای یه کوهی همونجا که دو تا کلیسا داشت، و اسمون اونجا اینقد قشنگ بود که نمی شد ازش چشم برداشت

در مجموع خیلی خوش گذشت!

از ارمنستان بهترین چیزی که خریدم فندق، یعنی اینقد خوشمزه و تازه است که حد نداره

اینجا اطلاعات جامع و خوبی داره از ارمنستان

 

 

 

ادامه نوشته

حوض نقاشی


دیشب اکران خصوصی ه حوض نقاشی و در منزل داشتیم! با حضور من و مهدی!

یعنی خدا بود این شهاب حسینی، شایسته دریافت سیمرغ بوده، الان که سرچ می کردم دیدم نگار جواهریان کاندید بهترین بازیگر زن شده بوده اما شهاب حسینی برای این فیلم حتی کاندید هم نشده بوده!!! در حالی که بازی نگار جواهریان زیاد جالب نبود فقط دهنش باز بود! اما شهاب حسنی حرکات صورتش ، حرکات انگشتاش، حرکات بدنش درست شبیه یه ادم مشکل دار بود! انگار در مورد نگار جواهریان خیلی احساسی برخورد کردن، چون مادر بوده تو فیلم!!

یادمه دبستان که می رفتم یه دوستی داشتم موقع زایمان از دست پرستار افتاده بود، مشکل حرکتی داشت ، درست نمی تونست راه بره یا تکلم خوبی نداشت اما بهره هوشی خوبی داشت ، حرکات شهاب حسینی خیلی شبیه واقعیتی بود که دیده بودم!

پ.ن: سیستم سیمرغ دادن تومملکت و درک نمی کنم! مثلا اون پسر بچه معرکه تو دهلیز، چرا جایزه نگرفته!!؟؟؟؟؟؟ اما به هانیه سیمرغ دادن ، کلا سیستم مملکت غم و اه و ناله و شیون ه، هر کی دوز اعمال ذکر شدش بیشتر باشه سیمرغشم بیشتره!