یه خانم کارمند و شمال رفتنش

1-موقع هایی که شلوار پارچه ای می پوشم میام شرکت، احساس یک خانوم کارمند بد جور من و در بر می گیره

2- خیلی خجالت اوره، 4 ماه ه می خوام مقالمو ادیت کنم بفرستم برای دفتر مجله دانشکدمون، جالب اینجاست که دفه قبل که داورا مقالمو خوندن از دفتر مجله نامه ای برام اومد که ظرف یک هفته مقاله رو ادیت کنید و به دفتر مجله مجدد ارسال کنید و از اون موقع 4 مااااااااااااااااااااااااااه می  گذره، کاره یه روزه، ولی نمی دونم چرا نمی شینم پاش که تموم بشه

3-جاتون خالی شمال بودیم، الان در حال پوست اندازی به خاطر افتاب سوختگی های شنا در دریای مواج هستم، ای لاویو پی ام سی


اقای راننده تاکسی

بعضی روزا که واسه خودم تو ارامش غرقم، یا تو بین راه تهران مشهد دارم از پنجره بیرون و نگاه می کنم، یاد خاطرات سفر مالزیمون می افتم، اتفاقایی که مردم اون سرزمین سفرمون رو موندگار کردن

یادمه تو لنکاوی،ساعت 10دم در هتل سوار تاکسی شدیم، خیلی از هتل دور نشده بودیم که مهدی به اقای راننده تاکسی گفت ما ساعت 2 بلیط داریم، میخوایم بریم پینانگ، این دو روزی هم که لنکاوی بودیم مدام بارون اومده اصلا نتونستیم جایی ببینیم، یادمه لنکاوی هم یه تلکابین داشت که ما می خواستیم اون چند ساعت باقی مونده بریم تلکابین و برگردیم هتل وسایلمونو بردایم و بریم فرودگاه، که اقای راننده تاکسی که خدا یک در دینا و صد در اخرت بهش بده، بهمون گفت که تله کابین گنتیگ هایلند که فاصله زیاد هم با کوالالامپور نداره خیلی بهتر از لنکاوی پس بهتره پولمونو دوبار خرج نکنیم، همون مال گنتینگ و بریم خیلی بهتره (چون ما مجدد می خواستیم برگردیم کوالا) و جاهایی که فقط مختص لنکاویه و دیگه نمی تونیم ببینیموشونو بریم، و پیشنهاد داد برای اینکه در وقت هم صرفه جویی کنیم بریم هتل وسایلمونو بردایم و بعد از دیدن جاهای دیدنی مستقیم بریم فرودگاه

این یعنی که ما وسایلمون تو ماشتین اقای راننده بمونه، وقتی می رسیم جای دیدنی وسایل کماکان تو ماشینه،  ما پیاده می شیم می ریم گشت و گذار، و این بر می گرده به معرفت اقای راننده که ایا بر می گردیم باشه یا نه، سوغاتی ها، وسایملون، لپ تاپ... فک کن، تصمیم سختی بود، ولی مهدی گفت که مالزی قوانین سختی داره و کسی به این راحتی دزدی نمی کنه و بهتره اعتماد کنیم.

 

خلاصه، اول رفتیم جایی به اسم mangrove که خدا بود، و در این مکان خدا دوربینمون شارژش تموم شد، بزن اون دست قشنگه رو، وقتی تو قایق نشسته بودیم، معین می گفت چه لپ تاپ خوبی بود، چقد اون لباسه بهت می اومد J)))) .

- نمونه ای از قایق نوردی، تو رو خدا ببینید محیط اطراف و

 

اقای راننده قایق یه چیزی می ریخت تو اب(فک کنم ماهی بود) بعد یه عالمه از این پرنده ها که فک کنم عقاب یا شاهین باشه می اومدن که ماهی رو بردارن

 

 

بعد از دو ساعت قایق نوردی وقتی برگشتیم اقای راننده به گرمی اومد به استقبلالمون و بردمون به یه ابشاری، توی راه کلی با معین گرم گرفته بودن، از سیاست و کشت برنج و اینکه میخواد بره مکه واسمون حرف زد، هر جا می خواستم عکس بگیرم نگه می داشت می گفت الان بنداز، حتی بهمون کارت ویزیت دوستش تو پینانگ رو هم داد در نهایت هم یادمه کرایه مناسبی ازمون گرفت

 

این ادمو دیگه هیچ وقت نمی بینیم، اما یادش، مهربونیش، معرفتش، راهنمایاش، حرفاش همیشه یادمون می مونه،ادمی که باعث شد از لنکاوی خاطره خوبی برامون بمونه. 

بعدا میام از راننده تاکسی پینانگ هم می گم.


چه کسی ناهار فردا را درست کرد

رسیدیم خونه ناهار 5 صبح پزون و خوردیم و من جلوی کولر خوابم برد، مهدی هم هوس پدر خوانده کرده بود، مشغول دیدنش شد. ساعت 8:30 فکر شام خطور کرد به ذهن اینجانب، اصولا شام خونه ما سر هم بندیه، و این خیلی عالیه، چون هم من اشپزی خاصی نمی کنم هم اینکه سبک برگذار می شه!!! اب دوغ خیار هم که معرف حضورتون هست

در همین راستا، چند روز پیش رفتیم همون مغازه ای که قالب کیک واسه مهمونی خریده بودم 4تا قالب کوچیک هم مهدی برداشت گفت باهاشون کار دارم، این اقای شوهر ما کلا دستی بر اشپزی دارن، دوران دانشجویی شله زرد می پختن می بردن حرم پخش می کردن، دیگه خود بخوان حدیث این مجمل، واسه ناهار فردا مایه ماکارونی داشتم درست می کردم، تو همون گیر و دار یه سیب زمینی رو گذاشتم پخته شد و بعدشم رنده کردم، و گذاشتمش کف قالبها و بعد یکم مایه ماکارونی ریختم روش و بعدم پنیر پیتزا، گذاشتم تو سولار دام تا پنیرا اب شد، وقتی هم که سرد شد راحت از تو قالب دراومد. خیلی خوشمزه شد، خلاصه شام سر هم بندی امشب هم عالی شد.

 

این روزها همه ماریچی می بینند شما چه طور؟

مک کافی و کباب ترکی

دیروز خیلی احساس خستگی می کردم بعد از اینکه مهدی رفت استخر خوابیدم، بعد از خواب هم کماکان خسته و مانده، عصر رفتیم بیرون راکت بدمینتون بگیریم که خدا بخواد همه خیابونا رو برداشتن یه طرفه کردن، بعد از کلی دور دور بازم نتونستیم بریم خیابون مورد نظر، موقعی که داشتم از خونه بیرون می اومدیم تو یه  فلاکس کوچیکی که زمان دانشجویی مامان واسم خریده بود ابجوش ریختم ، دو تا Mac Coffee  سه در یک و دو تا فنجون و یک قاشق چای خوری هم برداشتم که بلکم بریم پارکی، دشتی دمنی یکم حال من عوض شه، از خستگی در بیام!!!! بعد از اون همه دور دور نافرجام، حسابی گشنمون شد، رفتیم یه کباب ترکی که همیشه می ریم، یه اقایی هم اومده بود 24 تا کباب ترکی می خواست، این اقای کباب ترکی هم نمی کرد این سه نفری که هر کدوم یه دونه می خوان و راه بندازه بعد 24 تای اقا رو اماده کنه، اعصاب مونو خورد کرد.خلاصه فک کنم یه نیم ساعتی معطل شدیم، بعدش رفتیم یه پارک خوش اب و هوا هم کباب ها رو زدیم به بدن هم مک کافی ها رو.

اومدیم خونه ماریچی رو که دیدم، مسواک زدم و ساعت 11 خوابیدم، بله همین شد که از ساعت 4 صبحه بیدارم، خوبی ipad اینه که از تو رختخواب هم می شه وبگردی کرد، بعدشم یکم بازی کردم، آآآآما فایده نداشت اصلا چشمام خسته نمی شد، البته خب حقم داشتن تمام دیروز به اندازه کافی استراحت کردن، البته الان که فکر می کنم می بینم اون استامینوفن کدوئین ی که خورده بودم همچین بی تاثیر نبوده، خلااااااااااااااااااااااصه ساعت 5 و نیم صب ناهار درست کردم،دیدم دست و دلم به ظرف شستن عمرا بره، با احتساب صبونه و ناهار در پیش رو می تونم ماشین ظرفشویی رو با خیال راحت روشن کنم، این شد که تمامی ظروف از سینک به داخل ماشین انتقال پیدا کردن، ای داد بازم من خوابم نمی اومد، بازم دست به دامن ipad شدم و یه بازی دانلود کردم و دیگه شد 6 و نیم، دوباره مراجعت به اشپزخونه و درست کردن صبونه

یه نیم ساعتی خوابیدم مجدد خلاصه، الانم در شرکت هستیم خدمتون.


اب دوغ خیار

اینکه شوهر ادم عاشق اب دوغ خیار باشه، اتفاق بسیار بسیار عالی ه و بابتش باید سجده شکر به درگاه خداوند باری تعالی به جا اورد، دیگه خیالت راحته که هر وقت از بیرون بیایی دو تا خیار و گوجه رنده کنی با هفت هشت قاشق ماست و یکم نعنا خشک و گردو خرد شده و یه لیوان اب و یه لیوان یخ، هم می تونی یه شام رژیمی بسیار بیسیار سالم به عزیز دلت بدی هم اینکه کلی عشق و سپاس و توچشاش ببینی، هم اینکه خیلی غذای (البته اگه بشه به عنوان غذت روش حساب کنی) راحتی ه

کلا اب دوغ خیار پدیده شبهای تابستانی این خونه است.

سوپر کوروش

یه سوپر مارکت  خیلی شیک و باکلاس و تنوع بالایی پیدا کردیم که خریدای خونه رو می ریم اونجا، قیمتاشم بر خلاف کلاس سوپر مارکته مذکور خیلی مناسب ه،روز اولی که رفتیم توقع داشتم با یه قیمت نجومی رو به رو شم ولی خب مناسب بود و این انگیزه ای شده ما مسیر نسبتا زیادی رو با توجه به اینکه سر هر کوچه و برزنی یه سوپر هست بکوبیم بیایم تا اونجا، از شیر مرغ تا جون ادمیزاد هم توش پیدا می شه

اندر احوالات محیط کار

1-اینجا ما یه همکاری داریم که رنگ پوستش 2 بعد از نیمه شبه، از غذا آبادنی هم هست، من تا چندین روز نمی تونستم اسمی به جز جاسم و واسش متصور بشم.البته همچینم بد نشد وقتی به خوام یه کوئزشنی در موردش از اقای همسر بپرسم بگم جاسم هییییییییشکی نمی فهمه:دی

2- یه دختری 2 روزه اومده اینجا کار اموزی، سااااااااااکت، صدای تق تق از کیبورد و موسش در میاد که از خودش در نمی یاد، ایضا از غذا با ما هم مسیره تا یه حاهایی ما هم تا حالا تریپ مرام و این حرفا این دو روز بردیم رسوندیمش، موقع پیاده شدن تق درو می بنده می ره، خلاصه ما وظیفمونه گویا، نه خدافظی نه تشکری

3- یه خانوم منشی داریم بسی با ادب، خوشم می یاد ازش

4- اخر هفته مهمون دارم، خاله و بچه های خاله اقای همسر، کلا ما اینجا باهشون دوره داریم، هر چند هفته یه بار می ریم خونه هم به صرف شامی ناهاری، حالا من چی درست کنم ایا؟؟

پیام بازگانی: خیلی بده اینجا خواننده ندارم، می خوره تو ذوقم انگار دارم باسه دیوار می حرفم،

خلاصه می خوام ناهار دعوتشون کنم، ناهار بهتره ملت بیشتر می خورن ادم حس می کنه بیشتر بهشون خوش گذشته!!!!!! والا خب، چند وقت پیش تنی چند از دوستان اقای همسر شام  اومدن خونمون، خلاصه منم کم نذاشتم، سوپ و زرشک پلو با مرغ،یه غذای سوسولی که اسمشو نمی دونم،کشک بادمجان، سالادماکارونی، سالاد الویه،سالادکاهو،ژله سه رنگ با کاستر درست کردم، دست تنها، جدا پدرم در اومد تا دو روز بعدشم داشتم قابلمه می شستم، حالا باز خدا پدر مادر ماشین ظرفشویی و بیامرزه بقیه ظرفا رو شست ولی چون واسه هر کدوم از غذاها یه قابلمه اوردم، یا قابلمه کوچیک بود رفتیم یکی دیگه اوردم کلا هیچ قابلمه ای تو خونمون رو زمین نموند همه استفاده شد

حالا اینو گفتم که بگم واسه این مهمونی می خوام کباب و جوجه کباب از بیرون بگیرم،سبزی خوردن و ژله خورده شیشه و سالاد اندونزی و سالاد کلم و سالاد الویه (به اصرار اقای همسر) و خودم درست کنم.

سرکار

نمی دونم چرا حس می کنم این پستم یه جورایی بازگشت غرور افرین ه، البته همچین هم بی علت نیست چون من به ارزوم رسیدم و میتونم مث اینایی که از سرکار دائم وبلاگ اپ می کنن و فیس بوک چک می کنن ما هم بله!