1-هر وقت یه وانتی شایدم مزدایی ( از این ابی گشنگاش) از تو کوچمون رد می شه من به همخونم می گه بدو که شووهرت اومد

اینم همچین شور می گیرتش و مسخره بازی در میاره سر این وانته که به حال مرگ می افتیم از خنده

 

دیروز همین اتفاق افتاد

دستشو برده زیر بلیزش جایی که قلبه، شروع کرده ادای تپش قلبو در اوردن و مثل ترکایی که به خوان فارسی حرف بزنن لحجه گرفته می گه: ...

خب این همخونم خیلی حرف می زنه اینجام خانواده رد می شه نمی شه گفت

این اخریا هم که وانته داره از کوچه می ره بیرون می گه:

نرو که قلب منو داری با خودت می بری

 

 

 

2- برداشته تقلبشو نوشته رو ساق پاش، دو تا هم شلوار پوشیده، با یه بوتی که زیپی هم هست رفته سر جلسه امتحان

دیگه تصور کنین چه مدلی تقلب و از رو پاش خونده، تقلب مذکور هم از همه بالاتر بوده یه چیزی تو مایه های نزدیک زانو

سر این مکان های تقلب کبود شدیم از خنده

 

 

3-تو این هاگیر واگیر رفتم کتاب خریدم

هنوز نخوندمشون

شازده احتجاب- هوشنگ گلشیری-1500 تو من

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم- سلینجر- 2800 تومن

 

 

4-دلم مسافرت می خواد

یعنی  خیلی دلم مسافرت می خواد

یعنی خیلی خیلی دلم مسافرت می خواد

یعنی خیلی هاااااااااااااااااا

 

من از این حس پرونده و بودن و همیشه خدا ضمیمه یه نفر بودن بدم میاد

اینکه همیشه باید با مامان بابات بری مسافرت

یا اگه چند تا دختر جمع شن در نهایت یه فرد مذکر و می ندازن بیخ ریششون

 من دل سفر می خواد

حداقل با چند تا دوست خوب

من خسته ام

بفهم!